تبلیغات
شب مهتابــــــــی - مطالب ابر دلنوشته
 
افکار آشفته
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 12 اسفند 1395
زمان :
 06:39 ب.ظ
نظرات |

http://s1.picofile.com/file/8264114634/IMG_5477.JPG

سرشارم از فکرهای آشفته که می آیند و می روند... کاش می شد لحظاتی این افکار را متوقف کرد. کاش

می شد
مثلأ یکیشان را توی دست گرفت و از نزدیک صورتش را نگاه کرد. فکر میکنم که این فکرها مثل

حباب های رنگارنگ هستند که از استخر عمیق ذهنم بالا می روند... اما نه، بیشتر شبیه گوی هستند،

رنگارنگ و سنگین وزن. شاید هم شبیه دانه های تسبیح، آن هم از آن تسبیح های عقیق با دانه های

زیبا و خیره کننده. گرچه حتمأ دانه های سیاه هم بینشان کم نیست.

اگر می توانستم فکرهایم را توی دستم نگه دارم، اگر می شد نگذارم از میان مشتم بلغزند و به اعماق امواج

خروشان ذهنم بگریزند، شاید فرصتی پیش می آمد تا یکبار برای همیشه چراغ درونشان را ببینم. روزی

کشف خواهم کرد که درون این دانه های براق و عجیب، چه چیزی است که برقش چشمم را می زند!

روزی آن ها را دانه دانه بر میدارم و توی گلدانی از جنس عشق می ریزم و آنقدر آبشان می دهم که

ریشه هایشان جان بگیرد. شاید بتوانم دوباره رنگشان کنم، شاید بتوانم جابه جایشان کنم.شاید بتوانم...


مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : دلنوشته-دلنوشته خودم-دلنوشته های مهتاب-افکار آشفته-


درختان یخزده
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 14 بهمن 1395
زمان :
 11:56 ق.ظ
نظرات |

http://s3.picofile.com/file/8284764842/Bahman_1395.jpg


همه جا سفید پوش است مثل رویاهای من!

و من به روزهای گرم زیبایی که زیر سایه سار درختان کاج به تماشای آب می نشستیم،

به شبهایی که طعم سرد هندوانه و صدای جیرجیرک ها را می داد،

و به لباس های ریون خنک و رنگارنگ؛ نمی اندیشم!

می خواهم تمامأ برف باشم. فکرهایم، رویاهایم، آرزوهایم، همه سفید هستند و سفید...

دیگر به گذشته ها نمی اندیشم.

نه آفتابش را می خواهم و نه ابرهای شبیه حیواناتش را !

نه به صدای وزش نسیمش لای برگهای سبز دشتهایش می اندیشم و نه به رودهایش.

برای چشم های من تمام منظره پشت پنجره آینده است.

از پشت تپه های سفید و درختان یخ زده، انوار طلایی آفتاب ملایم زمستان را می بینم

و به بهاری که خواهد آمد، امیدوارم.


پنجشنبه
95/11/14



مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب نامه ها و خاطره ها
برچسب ها : درختان یخزده-دلنوشته-دلنوشته مهتاب-


خاطرات پاییزی
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 19 مهر 1395
زمان :
 10:21 ب.ظ
نظرات |


http://s7.picofile.com/file/8247140950/%D8%B4%D8%A8_%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C_1_.jpg
این روزها آنقدر به زندگی مشغولم، که زندگی را از یاد برده ام...

گاهی فراموشم می شود مهتاب؛ یاد تو اما، هرگز از یاد نخواهد رفت....

مثل دفترهای خاطراتم؛ گرچه دور ریختم تو را، اما خاطره ها مثل لکه های قهوه ته فنجان سفید،

به مغزم چسبیده اند... گاهی، نامت را همچون نوای گنگ پرنده ای ناشناخته، در گلو می نوازم و

گاه آنقدر از زمان خود دور می شوم که با زمانِ تو یکی می شوم...

گاهی، لحظه ها دلچسبند مثل دانه های سرخ انار وقتی کنار پنجره باران را نگاه میکنم و گاه، تلخ

می شوند مثل فکرهایی که با دانه های تسبیح از میان دستهایم می لغزند و خاطرات تو را یک به یک،

سیاه و سفید، در صحنه های رنگی خواب ها می شمرند...

پاییز آمد و دیگر تو نیستی تا آوازش را به جهان تقدیم کنی... انگار آنقدر برای آمدنش شادی میکردی

که جایت را برای همیشه به او دادی... تمام کتابها را میگردم شاید جایی، گوشۀ برگهای زرد و کهنه شان

نشانی از شازده کوچولویی که سیاره اش را به مقصد ناکجا ترک کرد، پیدا کنم....

یادت گرامی......

ای دوست ای صمیمی، گر می روی خدا را

یاد آر گاه گاهی در ماه روی ما را


مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : دلنوشته عاشقانه-دلنوشته-دلنوشته های خودم-دلنوشته های مهتاب-


اتوبوس
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 28 تیر 1395
زمان :
 08:27 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



دیشب بود. دقیقأ چه ساعتی؟ نمیدانم... تنها میدانم که به اندازه تمام باورهایم شب بود. روی زمین

سنگلاخ ایستاده بودم و به جاده - تنها مکان روشن در آن وهم بی معنا- خیره ... چقدر ناامیدانه به

جاده می نگریستم و بعد آمدند. بی صدا با پاهایی خیس روی گونه هایم رژه رفتند و در گوشۀ غمناک

لبم، فنا شدند. پلک زدم و سرجایم نشستم. فریادم آنقدر بی اثر بود که حتی سکوت را نمی شکست.

نه نه نه .... و بعد آمد. همان طور که همیشه درست به موقع می آمد. بدون مبدأ، بدون مقصد و حتی

بدون راننده. اتوبوسی قرمز بود با خط های سیاه، یا شاید سیاه با خط هایی قرمز و نوشته ای ناخوانا.

اما نو و زیبا بود. انگار هدف داشت و میدانست به کجا می رود. خودِ اتوبوس می دانست. برای من

ایستاده بود. هرجا که می ایستادم ایستگاه بود و میدانستم در هر ایستگاه دیر یا زود اتوبوسی خواهد

ایستاد. امیدوارانه سوار شدم. به جای خالی راننده نگاه کردم، گاهی یک مرد میانسال نسبتأ چاق بود

که سکوت می کرد و گاه فقط یک پردۀ تاریک. هرجا دلم میخواست می توانستم بنشینم و من در وسط

می نشینم. از ردیف های جلو می ترسم، از ردیف های عقب می ترسم. از تنهایی می ترسم. می خواهم




مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : دلنوشته-دلنوشته اتوبوس-دلنوشته های مهتاب-دلنوشته های خودم-


دلنوشته من برای خانم کاکی
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 3 تیر 1395
زمان :
 09:05 ب.ظ
نظرات |


http://s6.picofile.com/file/8212492800/CYMERA_20150916_130728.jpg


خانم کاکی کوچولوی من !

چیزی به وقت خداحافظی نمونده... دل نگرانتم، اما میدونم این دل نگرانی خیلی طول نمی کشه.

نه این که دلتنگی از بین بره، نه! فقط موضوعش عوض میشه... امروز دل تنگ توأم، دیروز دل تنگ

کاج های حیاط بودم و فردا خدا میدونه....شاید دل تنگ صدای ماشین هایی که از خیابونمون

عبور میکنن...

خانم کاکی! زندگی خیلی عجبیه. هم خیلی تند میگذره و هم خیلی کند. عمر شادی ها و غم هاش

خیلی کوتاهه، مثل فاصلۀ بازیهای کودکی و تماشای بازی های بچه ها ! من... خیلی درباره ش فکر

می کنم، دربارۀ این که ارزش زندگی به چیه؟ و هیچ جوابی بهتر از این پیدا نمیکنم: تنها چیز مهم

تو زندگیم لحظاتی بود که در کنار عزیزانم، خانواده ام سر شد...

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد /  باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود

خانم کاکی

این روزها هوا اونقدر گرمه که فکرهام توی هوا بخار میشن، اما ته دلم یخ زده. انگار یه قندیل بزرگ

به جای دست راستم و یه تیکه یخ شکسته توی سرم دارم... خسته و کوفته به بعد از اذان فکر

میکنم. یادم می افته که نباید، نباید ظهرهای گرم به بازی خورشید روی آجرها نگاه کرد. بعضی

چیزها فقط یکبار اتفاق می افته و بعد از اون تکرار خاطراتش هم فقط تکرار آخرین باریه که بهش

فکر کردی، نه خودش!

اینجا رو دوست دارم، خورشید جوری می تابه که انگار هرگز قرار نیست چیزی در لحظه های ما

تغییر کنه. می خندیم و بزرگ شدن ها رو در سکوت ثابت عمرمون، نگاه می کنیم...

خانم کاکی

وقتی برگردم تو هم برای خودت خانمی شدی. از پنجره به دوردستها نگاه میکنی و سرسبزانه به

روی زندگی لبخند میزنی (امیدوارم....)


تیرماه 95


مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : دلنوشته های من-دلنوشته-خانم کاکی-


دلنوشته خودم "هذیان عشق"
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 27 خرداد 1395
زمان :
 08:55 ق.ظ
نظرات |

http://s6.picofile.com/file/8256004350/57929563901562474106.jpg


چقدر دلم تنگ است،

برای روزهایی که پرنده ای کوچک بودم

مقابل تو می نشستم

منتظر،

تا دانه های محبتت را به پایم بریزی

چقدر حقیر و ضعیف در برابر عشق تو....

تمام وسعت پرواز من

میان شانه های تو بود

مثل هاجر در کوه های سخت دنبال لطافت چشمه می گشتم....

برای روزهایی که گریه هایم ،

ترسِ از دست دادن بود

نه رنجِ آن،

و قلبم از حرارت ترس و اطمینان چون دریا در نوسان

این روزها

دعاهایم شبیه حباب های رنگی آن دستفروش کنار خیابان است

هنوز به هوا برنخاسته، محو می شود

این روزها

پرهای پروازم را چیده ام

تا دنیا را از چشم آدمهای "عمیق" ببینم

دیگر دخترکی در جنگل نیستم

که به شوقِ لمسِ نورِ پری های طلایی رنگ

راه خانه اش را گم می کند......

من هم مثل تو

حساب مژه بر هم زدن هایم را دارم

و تمام قدم هایم را می شمارم

مبادا لحظه ای را در هذیانی به نام "عشق"

میان راه

جا گذاشته باشم.....




مهتاب.الف

تهران
27 خرداد 95

سالگرد روزی تلخ

مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : دلنوشته عاشقانه-دلنوشته-هذیان عشق-


ای رهگذر
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 20 فروردین 1394
زمان :
 08:45 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



 ای رهگذر که هر شب در کوچۀ خاطراتم قدم میزنی

یادم نیست

آخرین بار کی نشان ماه را بر سینۀ شب آن کوچه دیدم

یا صدای برگها

وقتی ترانۀ باد را زمزمه میکردند

چگونه بود....

ای رهگذر

شبها صدای پایت در خلوت سرم پژواک هزار بال پروانه را دارد

دنیای من

با هر تکانش

فرو میریزد...

دستهایم خاکی است

یادم نیست درون نایلون سیاه چه چیز را

در کوچۀ خاکی جا گذاشتم

وقتی صدای ماشین شهرداری هر لحظه بلندتر و بلندتر میشد.....

من با دستهای خاکی ام

معجزه را به سبزۀ خیالم گره زدم

و ماهی های آرزویم را




مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : دلنوشته-دلنوشته عاشقانه-دلنوشته رهگذر-رهگذر-


دیوار
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 3 بهمن 1393
زمان :
 06:42 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



از سردی این فصل به خویشتن خویش برمیگردم،

می گریزم از بخار پنجره هایی  که سالهای خشک انتظار را بازگو میکنند....

لابلای چین های سکوت ،

صورتم را به شیشه می چسبانم و گذر حزن آلود شب را نظاره گر می شوم؛

در این خلوت تاریک

جز نفس های خسته مه آلود،

نسیمی که سوزش زنده بودن را به یادم می آورد ،

و برفهایی که هرگز نباریدند

اما

همه جا جایشان یخ بسته است ،

کسی نیست....

تنها من هستم

و دیواری شکسته برای تکیه کردن

که با قلم صورتی و خطی کودکانه روی آن نوشته اند:


مهتاب !





مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : دلنوشته دیوار-دیوار-دلنوشته-




( تعداد کل صفحات: 12 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]




 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  داستان های خودم , آزمون روانشناسی , عکاسی های خودم , دلنوشته , داستان های مهتاب , داستان دنباله دار , روانشناسی , دانلود آهنگ , تست روانشناسی , دلنوشته عاشقانه ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ