داستان شادشاد کوچولو-قسمت هفدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 3 بهمن 1397
زمان :
 08:53 ب.ظ
نظرات |



خرس گفت:" .............. من به تازگی بچه هایم را در آتش سوزی از دست داده ام. خیلی ها به خاطر نادانی

انسان ها جانشان را از دست دادند. اما خیلی قبل از این آتش سوزی هم انسان ها زندگی ما را از راه های

مختلف به خطر انداخته بودند. شما، بچه هستید و یادتان نیست، اما چند سال پیش این کوه ها پر بود از

انواع مختلف عقاب و کبوتر که در آسمان به صورت دسته های زیبا حرکت می کردند. اما حالا اثری از هیچ

کدامشان نیست. در مورد گلۀ آهوهای زیبا که حتمأ شنیده اید....انسان ها حتی به خودشان هم رحم نمی کنند.

درخت ها را قطع می کنند. در طبیعت زیبا زباله هایشان را رها می کنند و نمی دانم پیش خودشان دقیقأ

چه فکری کرده اند؟ واقعأ فکر می کنند دستی از غیب می آید و زباله هایشان را بر می دارد؟

یا این که فکر می کنند وقتی بعد از اتمام خوش گذرانی از جنگل خارج می شوند، دیگر برای همیشه از

جنگل بی نیاز هستند و به این مکان باز نخواهند گشت؟"

خرس بعد از گفتن این حرفها فسقلی را روی صخره ای که پوشیده از گیاهان جنگلی مختلف بود، رها کرد.

فسقلی به محض آزاد شدن به طرف شادشاد دوید و دو دوست همدیگر را بغل کردند. شاد شاد گفت:

"خانم خیلی از شما متشکرم. شما امروز بزرگترین لطف را در حق من کردید وگرنه بچۀ کوچکی مثل من در این

دنیای بزرگ کاملأ بی سرپرست و تنها می شد!" خرس بادی به غبغب انداخت و دستی به موهای سرش

کشید: " خوب دیگر این حرفها بس است! قبل از آنکه نظرم عوض شود، زود از اینجا بروید. در ضمن اینجا

محدودۀ زندگی من است و کسی حق ورود به آن را ندارد. حتمأ قبل از ورود جای پنجه هایم را روی

درختها دیده اید!" شادشاد و فسقلی به هم نگاه کردند. آن ها آنقدر سرگرم جستجوی مادرهایشان بودند

که به این مسائل توجه نکرده بودند. خرس گفت:" برای برگشت به خانه باید از راه سمت راست بروید.

اینجا یک میانبر هست که از میان جنگل های سوخته می گذرد. اما اگر می خواهید همچنان پیش بروید

-که من این گزینه را اصلأ توصیه نمی کنم- بهتر است مواظب ریشه درختهای خشک و باتلاق ها و

همچنین گرگهای گرسنه و کفتارها باشید!" فسقلی گفت:" خیلی از شما ممنونیم خانم." هر دو بچه

بدون لحظه ای اندیشیدن راه سمت چپ را انتخاب کردند و آنقدر سریع از آن محل دور شدند که

صدای ناله های خرس برای بچه های از دست رفته اش را نشنیدند.

متأسفانه یا خوشبختانه بچه ها، نصیحت خرس قهوه ای را خوب گوش نکرده بودند. آن ها چیزی در

مورد کنده های توخالیِ درختهای خشکیده نمی دانستند...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان دنباله دار-داستان شادشاد کوچولو-داستان شادشاد کوچولو نویسنده مهتاب اطاقی-داستان های مهتاب اطاقی-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت شانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 25 فروردین 1396
زمان :
 06:15 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب



خرس قهوه ای به رغم هیکل قوی و بزرگش می توانست خیلی تند بدود. فقط چند گام مانده بود که بچه ها به

آب برسند که خرس به آن ها رسید، با یک چرخش ماهرانه جلویشان پرید و با پنجه های تیزش فسقلی را شکار

کرد.شادشاد آهی از سر افسوس و ناراحتی کشید و برای لحظه ای باور کرد برای همیشه دوستش را از دست داده

است و در چند ثانیه هزاران فکر از ذهنش عبور کرد. خودش را سرزنش کرد که فکر جستجو در جنگل بدون بزرگترها

به سرش زده و جان تنها دوستش را به خطر انداخته بود. خرس فسقلی را در چنگالش داشت و شادشاد به راحتی

 می توانست فرار کند، اما آنجا ماند تا شجاعانه هرکاری از دستش بر می آید انجام دهد. مثلأ می توانست از دور




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوجولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت پانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 28 دی 1395
زمان :
 10:46 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



خرس بزرگ قهوه ای هنوز از راه نرسیده بود، اما بچه ها با دیدن استخوان حیوانات خورده شده متوجه حضور

 حیوانی وحشی و بزرگ در اطراف خود شدند. شادشاد گفت:"فکر میکنی کار چه حیوانی بوده است؟" فسقلی

که از ترس بر خود می لرزید گفت:"نمیدانم... شاید شیر یا پلنگ بوده است...شاید هم خرس." شاد شاد گفت:

"مامان گفت در منطقه ما هیچ شیر یا پلنگی زندگی نمی کند. قبلأ پلنگ هایی اینجا زندگی می کردند که آدمها

 همه شان را شکار کردند و نسلشان را منقرض کردند." فسقلی که هراسان به اطراف نگاه میکرد گفت:"فکر

 میکنی کار یک خرس باشد؟"شادشاد به علامت بله، سرش را تکان داد. فسقلی گفت:"بهتر نیست برویم یک

جایی قایم شویم؟ به زودی هوا تاریک می شود و اگر گرفتار یک خرس شویم مطمئنأ زنده نخواهیم ماند."

شادشاد گفت:"تا بحال نشنیده ام خرس ها از سنجابهای کوچک مثل من تغذیه کنند، اما حتمأ خرگوش

میخورند. پس بهتر است اول جایی برای پنهان شدن تو پیدا کنیم."فسقلی از شدت اندوه و نگرانی آهی کشید

و بعد اشکهایش سرازیر شد:"دلم میخواهد به خانه مان برگردم. چهار روز است در جنگل سرگردانیم و هیچ

ردی از مادرهایمان پیدا نکرده ایم. ممکن است آنها مُرده باشند و ما هم به زودی طعمه حیوانات وحشی

خواهیم شد..."شادشاد که خود خیلی ناراحت و غمگین بود، سعی کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد

تا بتواند دوستش را دلداری دهد:"مطمئنم آنها زنده هستند و ما پیدایشان می کنیم.بعد همگی با هم به

 خانه برمی گردیم.مطمئنم که..."


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان دنباله دار-داستان شادشاد کوجولو-داستان های مهتاب-داستان های خودم-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت چهاردهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 26 آذر 1395
زمان :
 04:10 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب




سه روز از ترک خانه و سرگردانی در جنگل گذشت. خوشحال بودند که کسی آنها را پیدا نکرده است و البته ناراحت

از این که هنوز نتوانسته اند ردی از مادرشان بدست بیاورند. در کنار رودخانه به سمت عمیق ترین قسمت های

جنگل های بلوط حرکت می کردند. روزها با خوردن تمشک و آب و ورجه وورجه کردن سپری می شد. کم کم این

سفر بسیار خسته کننده شد و بچه ها حس تلخ ناامیدی را تجربه کردند. وقتی تمشک ها هم تمام شد، باید در

جنگل به دنبال غذا می گشتند. جنگل همیشه پر از میوه های بلوط، تمشک و زالزالک بود. اما بعد از آن آتش

 سوزی بزرگ، دیگر غذای چندانی روی زمین یا روی شاخته درختان پیدا نمیشد. حتی حیوانات هم به ندرت دیده

می شدند. گاهی پرنده ای بزرگ برای آب خوردن کنار رودخانه می آمد و از دیدن دو بچه کوچک متعجب می شد.




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوچولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان شادشاد کوچولو-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت سیزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 17 شهریور 1395
زمان :
 10:19 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب



به بیرون نگاه کرد. خبری از جغد مادر نبود. حالا جوجه جغدهای گرسنه با شدت بیشتری به چکمه نوک می زدند.

شادشاد گفت:" مثل این که حق با توست..."فسقلی با صدایی لرزان پرسید:"خوب نقشه ات چیست؟" شادشاد گفت:

" الان وقتش است! باید برویم ته این لانه، هر دو یک گوشه اش بایستیم و آن را هول بدهیم و باید با همه توان

 آن را از بالای درخت به پایین بیاندازیم." فسقلی گفت:" اما این لانه که مثل یک توپ گرد نیست که بشود آن را

قل داد! چطور میتوانیم جابه جایش کنیم؟" شادشاد در قسمت پاشنۀ چکمه ایستاد و گفت:"می دانم راه حل

چندان خوبی نیست، اما در حال حاضر این تنها شانس ماست. به زودی جغد مادر برمیگردد و کار ما ساخته است،




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان شادشاد کوچولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت دوازدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 6 شهریور 1395
زمان :
 08:59 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



سرانجام جغد آن ها را به لانه خود برد. سر و صدای جوجه جغدها بلند شد. همه گرسنه و منتظر غذا بودند.

فسقلی و شادشاد وحشتزده به انتهای چکمه پناه بردند. جغد مادر نوکش را داخل چکمه برد تا آنها را بیرون

بیاورد. بچه ها با صدای بلند فریاد زدند. کله جغد بزرگ بود و نمی توانست سرش را داخل بیاورد. خوشبختانه

نوکش هم کوتاه بود و به بچه ها نمی رسید. پس از کمی تلاش جغد از تلاش دست کشید. فسقلی با صدایی

خفه گفت:" مثل این که نمی تواند ما را شکار کند..." شادشاد گفت:" امیدوارم همین طور باشد. اما ما که تا

ابد نمی توانیم اینجا پنهان شویم، بالاخره باید بیرون برویم. جغد هم این را می داند. کافی است یک مدت

صبر کند و طعمه ها خودشان از سوراخ بیرون می آیند". فسقلی زیر گریه زد و گفت:" نمیخواهم اینطوری

بمیرم. کاش حداقل می توانستم یکبار دیگر مادرم را ببینم." شادشاد که اشکهایش روی گونه سرازیر شده بود




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوچولو-داستان شادشاد کوچولو-داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان دنباله دار-




( تعداد کل صفحات: 8 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]




 
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

..............................

 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  عکاسی های خودم , روانشناسی , داستان های مهتاب , عکاسی های مهتاب , تست روانشناسی , دلنوشته , دلنوشته عاشقانه , داستان دنباله دار , دانلود آهنگ , آزمون روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات