تبلیغات
شب مهتابــــــــی - مطالب داستان کوتاه و حکایت
 
قصه لیلی و مجنون
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 8 اردیبهشت 1394
زمان :
 10:10 ب.ظ
نظرات |



یک داستان عاشقانه :

 

هنگامی که لیلی و مجنون ده ساله بودند روزی مجنون در مکتب خانه پشت سر لیلی نشسته بود . استاد سوالی را از لیلی پرسید ، لیلی جوابی نداد ، مجنون از پشت سر آهسته جواب را در گوش لیلی گفت اما لیلی هیچ نگفت . استاد دوباره سوال خود را پرسید و باز مجنون در گوش لیلی و باز لیلی هیچ نگفت و بعد از بار سوم استاد لیلی را خواند و چوب را بر پای لیلی بست و او را فلک کرد . لیلی گریه نکرد و هیچ نگفت. بعد از کلاس ، لیلی با پای کبود لنگ لنگ قدم بر می داشت که مجنون عصبانی دستش را بر بازوی لیلی زد و گفت: دیوانه ، مگر کر بودی که آنچه را به تو گفتم نشنیدی و یا لال که به استاد نگفتی . لیلی اشکش در آمد و دوید و رفت .

 استاد که شاهد این منظره بود پیش رفت و گوش مجنون را کشید و گفت : لیلی نه کر بود و نه لال ، از عشق شنیدن دوباره صدای تو ، فلک را تحمل کرد و دم بر نیاورد ، اما از ضربه اهسته دست تو اشکش در آمد ، من اگر او را به فلک بستم استادش بودم و حق تنبیه او را داشتم اما تو عشق او بودی و هیچ حقی برای سرزنش کردنش نداشتی . مجنون کاش می فهمیدی که لیلی کر شد تا تو باز گویی!.

 




مرتبط با : داستان کوتاه و حکایت


پاسخ فرمانروای ایران بانو ام رستم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 16 شهریور 1392
زمان :
 10:57 ب.ظ
نظرات |



"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .

به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .

سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند . به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : "برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید ."
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود .

 



مرتبط با : داستان کوتاه و حکایت
برچسب ها : داستان کوتاه-حکایت-


یک حکایت زیبا : هم راز هم باشیم!
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 11 شهریور 1392
زمان :
 10:06 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب


 در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم.


 



مرتبط با : داستان کوتاه و حکایت
برچسب ها : حکایت-داستان کوتاه-


یک حکایت پند آموز: ارزش ملک و سلطنت
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 یکشنبه 3 شهریور 1392
زمان :
 11:22 ق.ظ
نظرات |

ارزش ملک و سلطنت

 

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!
بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟
گفت: صد دینار طلا.
پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟
گفت: نصف پادشاهی‌ام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟
گفت: نیم دیگر سلطنتم را.
بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی!



مرتبط با : داستان کوتاه و حکایت
برچسب ها : حکایت-داستان کوتاه-


یک حکایت پند آموز : دلسوزی عزرائیل!
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 31 مرداد 1392
زمان :
 10:54 ق.ظ
نظرات |

روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت: ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم!



مرتبط با : داستان کوتاه و حکایت
برچسب ها : داستان کوتاه-حکایت-


یک حکایت زیبا : نابینای دانا
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 28 مرداد 1392
زمان :
 02:18 ب.ظ
نظرات |



مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!

پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام كرد و گفت : قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟

پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت : آقا، راهی كه به پایتخت می رود كدام است؟‌

سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید :‌‌ احمق ، ‌راهی كه به پایتخت می رود كدامست؟هنگامی كه همه آنها مرد نابینا را ترك كردند، او شروع به خندیدن كرد.

مرد دیگری كه كنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟نابینا پاسخ داد:اولین مردی كه از من سووال كرد، پادشاه بود.مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یك نگهبان ساده بود.مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟نابینا پاسخ داد: ‌رفتار آنها ... پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام كرد...

ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد كه حتی مرا كتك زد.او باید با سختی و مشكلات فراوان زندگی كرده باشد!



مرتبط با : داستان کوتاه و حکایت
برچسب ها : حکایت-داستان کوتاه-


یک حکایت جالب : حرص!
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 یکشنبه 20 مرداد 1392
زمان :
 01:52 ب.ظ
نظرات |


6hthdfktltxybnnugwq.jpg

مرد ملاک وارد روستا شد.آوازه اش را از ماهها پیش شنیده بودند :زمینها را میخرید و خانه ها را ویران میکرد و ساختمانهایی مدرن بر آنها بنا میکرد...پیشنهادهایش آنقدر جذاب بود که همه را وسوسه میکرد.روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود.نوعی حرص عجیب داشت، حرص برای زمینخواری...همه میدانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد.مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت: کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟کدخدا سکوتی کرد و گفت: در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده میرود و به نقطه اول باز میگردد. هر آنچه پیموده به او واگذار میشود.مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟کدخدا گفت: ما نسلهاست به این شیوه زمین می فروشیم.مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت.گاهی با خود فکر میکرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه میشد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگتر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود...غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند.سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.زمانی که به کدخدا رسید، نمیتوانست بایستد. زانو زد. حتی نمیتوانست حرف بزند. بر روی زمین دراز کشید و جان داد!!!نگاهش هنوز به دوردستها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود.کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...

لئون تولستوی نویسنده نابغه روسی



مرتبط با : داستان کوتاه و حکایت
برچسب ها : حکایت-داستان کوتاه-


یک حکایت جالب : ساعت گمشده
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 17 مرداد 1392
زمان :
 10:36 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب

 

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است

ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.

بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.

کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

 



مرتبط با : داستان کوتاه و حکایت
برچسب ها : حکایت-داستان کوتاه-




( تعداد کل صفحات: 4 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ]




 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  دلنوشته , روانشناسی , آزمون روانشناسی , داستان های مهتاب , عکاسی های خودم , دانلود آهنگ , داستان دنباله دار , تست روانشناسی , دلنوشته عاشقانه , داستان های خودم ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ