معرفی کتاب: دختر چشمه
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398
زمان :
 01:04 ب.ظ
نظرات |

http://s9.picofile.com/file/8358413192/DokhtareCheshmeh.PNG



کتاب دختر چشمه

نویسنده: مهتاب اطاقی

انتشارات: سِرگیس

سال: اسفند 1397

چاپ اول

دختر چشمه رمانی درام-اجتماعی و اولین اثر این نویسنده مهتاب اطاقی با مایه های عشق و رنج می باشد.

داستان زنی کورد که در کنار چشمۀ روستایشان، قصۀ عشق را آغاز می کند. داستانِ دردناک و پرماجرای نه تنها

یک زن کورد که فریاد هزاران زن جهان که به دنبال عشقی می گردند که جز در وجود خودشان در هیچ جای

دنیا، یافت نمی شود. زنانی که از پیمان ازدواج خود نمی گذرند بلکه از خود و علایقشان گذشت می کنند و

می توان گفت با زندگی می سوزند و می سازند.

امیدوارم از خرید و خواندن این رمان 200 صفحه ای لذت ببرید.

بخش هایی از کتاب:

گریه اش گرفت ولی گریه نکرد. دیگر به این حس مداوم ناامیدی، خشم و افسردگی عادت کرده بود. دادا انگار

که فکرش را خوانده باشد گفت: «دختر گلم، فکرهای بد را دور بریز و فقط لذت ببر. یادم می آید همیشه

درختهای کاج را دوست داشتی. داریم می رویم که زیر آن کاج های بلند قدم بزنیم و میوه های سفت و

قشنگشان را بو کنیم.»هانا آهی کشید و با لبخند گفت: «بله، حق با شماست. خیلی دوستشان دارم. درختهایی

که هیچ وقت برگها و سرسبزیشان را از دست نمی دهند. حتی زیر بدترین برف زمستانی! واقعأ قوی هستند.»


-          ما هم باید این طور باشیم. مثل کاج ها ،که بتونیم سالهای سال دوام بیاوریم.


هانا دست مادربزرگش را گرفت و گفت: «اما دادا کاج ها، کاج به دنیا آمده اند. برایش سختی نکشیده اند.


ماهیتشان این است که قوی باشند. اما مثلأ درختهای انار... چقدر شاخه هایشان شکننده است. گلهای


قشنگشان می ریزد و زمستان تنه هایشان را خشک می کند. من احساس می کنم بیشتر به درخت انار


شبیهم!» دادا گفت: «انار گل ها و سرسبزیش را می بازد، در عوض اگر خوب مراقبش باشی هر سال میوه


می دهد و بهار بعدی باز هم خودش را می سازد، باز هم شکوفه می دهد. مهم نیست انار باشی یا کاج.


فقط باید سعی کنی تا آخر زمستان یک جوری دوام بیاوری.»



بخش هایی از کتاب:

مردها با محبت و توجه و آغوش گرم به سراغت می آیند، جوری از دیدنت شادند انگار که بعد از مدتها گمشدۀ

خود را پیدا کرده اند. هرکاری بتوانند می کنند تا مطمئن شوند که مالِ آنهایی و کس دیگری نمی تواند تو را از

آن ها بگیرد. با محبت و توجه شان احساساتِ تو را درگیر می کنند. بعد از مدتی ، وقتی که کار از کار گذشت و

تو دل بستی؛ وقتی که فهمیدی زندگی بدون او برایت محال است، تازه یادشان می افتد که باید عاقلانه تصمیم

بگیرند و تو گزینۀ مناسب آنها نیستی. آن وقت تو را مثل دفتری که تمام صفحاتش پر شده و دیگر قابل استفاده

نیست، با تمام جمله ها و خاطره هایی که تویش نوشته شده جایی وسط راه رها می کنند و می روند... آن وقت

تو می مانی و یک قلب شکسته و آدمی توی آینه که مدام تو را به خاطر اشتبانات گذشته ات سرزنش می کند.

بعد تا مدتها خودت را مستحق بخشش و آرامش نمی دانی. انگار همه چیز تقصیر تو بوده است! تقصیر تو بوده

که عشق کسی را باور کردی که در واقع به تو عشقی نداشته است...
 

تهران- مصلی امام خمینی- شبستان- راهرو 20- غرفۀ 3 - انتشارات سرگیس

4 الی 14 اردیبهشت ماه 98


مرتبط با : داستان های مهتاب دانلود کتاب(روانشناسی/شعر/رمان) و معرفی کتاب
برچسب ها : نمایشگاه کتاب 98-نمایشگاه کتاب تهران-دختر چشمه-مهتاب اطاقی-کتاب دختر چشمه از مهتاب اطاقی-سی و دومین نمایشگاه کتاب-اردیبهشت 98-


روح در آینه-قسمت سوم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 20 بهمن 1397
زمان :
 09:58 ب.ظ
نظرات |

همان روزها بود که با همسرم آشنا شدم. او گفت که همه چیز را می داند و درک می کند.

از ارواح نمی ترسید. می گفت همه ما روح داریم. چیزی شبیه به اسکلت. پس نباید ترسناک

باشد. اما اسکلت به تنهایی ترسناک است. روح هم همین طور، وقتی جسم ندارد.

او گفت باید ازدواج کنیم و از اینجا برویم. به جایی برویم که کسی مرا نشناسد و گفت که

باید تمام آینه ها را دور بریزیم. دیگر نیازی به آینه نیست. او گفت که آینۀ من خواهد بود.

به مادر گفتم می خواهم ازدواج کنم اما او مخالفت کرد. گفت در این شرایط صلاح نیست.

این را به همسرم گفتم و او گفت که باید تصمیمم را بگیرم. می توانستم شب همراه او

بیمارستان را ترک کنم. از آنجا که یتیم هستم، نیازی به اجازه کسی برای ازدواج نداشتم.

می توانستم در بیمارستان بمانم و ذره ذره آب شدن مادرم را ببینم.

مادر در خواب عمیقی بود، وقتی او را ترک کردم.

مراسم ازدواج در تالاری بدون سقف در خیابانی دور از خانه مان برگزار شد. همه اقوام او

حاظر شده بودند و با اخم و حسرت نگاهم می کردند. شاید فکر می کردند چرا این جوان

رعنا و خوش قد و قامت باید با دختری خل و چل ازدواج کند؟

بعد از آن، دیگر مادر را ندیدم. یادم نیست به سراغش رفتم یا نه؟ یا این که آیا او سراغی

از من  گرفت؟ یک بار به خانۀ قدیمی مان رفتم اما او از آنجا رفته بود. چند سال است

که ازدواج کرده ام؟ این را هم نمی دانم. تنها می دانم که دلم برای مادر تنگ شده است.

همسرم مرد خوبی است. کار می کند و وقتی در خانه است در مورد ارواح سوال می کند.

می خواهد مطمئن شود دیگر مزاحمم نمی شوند. تنها وظیفه ای که بعد از ازدواج به من

محول شده است، این است که از خواهر و برادرش مراقبت کنم. دو بچۀ کوچک که به

تازگی والدینشان را در تصادفی هولناک از دست داده اند. پسری 5 ساله و دختری در

آستانه 3 سالگی. آن ها به من وابسته اند و مادر صدایم می زنند.

در آن صبح سرد، از سوراخ پنجره بیرون را نگاه کردم و آن زن را دیدم. زنی که پیشتر او

را در جشن عروسیم دیده بودم. در میان نگاه های سرد و زنندۀ مهمان ها، نگاه او از همه

بیرحمانه تر و متخاصم تر بود. انگار دلش می خواست یک جوری مرا به دام انداخته و نابودم

کند. چند روزی بود که مدام روبه روی خانه پیدایش می شد. گاه تنهایی قدم می زد، سیگاری

دود می کرد و زیر چشمی خانه را می پایید. گاهی نیز به دیوار مغازه ای تکیه می داد و

مستقیمأ مرا با نفرت و پوزخند نگاه می کرد. از جانم چه می خواست؟


ادامه دارد...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان ترسناک-داستان دنباله دار-داستان روح در آینه-روح در آینه-


روح در آینه-قسمت دوم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 10 بهمن 1397
زمان :
 09:53 ب.ظ
نظرات |

نمی توانستم آشپزی کنم، به همان دلیلی که گفتم. همسرم این را خوب

می دانست و خودش به محض بازگشت از سرکار، آشپزی می کرد. کارش

خرید و فروش بود. اما خرید و فروش چه چیزی؟ همین قدر می دانستم.

نمی خواستم سوال کنم. اصلأ چه اهمیتی داشت؟ شاید قبلأ بارها برایم

گفته بود، اما چیزی به خاطر نمی آوردم. حافظه ام شبیه ظرفی شکسته

بود که سرهم بندی شده باشد. بعضی از قطعات برای همیشه گم شده بود.

مثلأ مادرم... نمی دانستم او کجاست؟ آنچه از او به خاطر می آوردم مربوط

به گذشته بود. او آینه ها را تمیز می کرد. روزی که به او گفتم آن ها از

درون آینه با من حرف می زنند، او نگران شد و خواست با هم پیش دکتر

برویم. نمی توانستم با دکتر حرف بزنم، زیرا درون شیشه های عینکش

آن ها باز ظاهر شده و زمزمه می کردند. دکتر مرد مسن ریشویی بود. موها،

ریش و سیبیلش یکدست سفید مثل برف بود. بعد از نیم ساعت حرف

زدن عینکش را برداشت و با دستمالی که در جیب داشت، آن را تمیز کرد.

از او خواهش کردم آن را به چشم نگذارد. او لبخند زد -از اینکه سرانجام

با او حرف می زدم خوشحال بود- پرسید چرا. و من همه چیز را گفتم. او

پرسید آن ها از من چه می خواهند؟ و من گفتم:

آنها از من می خواهند به جایشان کارهایی را انجام دهم.

دکتر عینکش را در جیب گذاشت و از من خواست در چشم هایش نگاه

کنم. سرم را بلند کردم و گفتم:

خواهش می کنم کمکم کنید. باور کنید من دیوانه نیستم. می دانم که

حافظه ام مشکل دارد و ارواح هم از این مسئله سوء استفاده می کنند.

بعضی از آنها بارها و بارها به سراغم می آیند تا برایشان کاری انجام

دهم و هربار قول می دهند که این آخرین بار است.

دکتر گفت که نگران نباشم و با خوردن داروها خیلی زود حالم بهبود می یابد.

فهمیدم حرف هایم را باور نکرده است. مادر چند ماهی مرا در بیمارستانی

که غرق در رنگ سفید بود، بستری کرد. هر روز به من سر می زد.

برایم خوراکی می آورد و حالم را می پرسید. گاهی فقط می نشست

و نگاهم می کرد. چشم هایش همیشه تر و قرمز بود. تختم کنار پنجره بود.

روزها می توانستم حیاط گل کاری شده را نگاه کنم، البته اگر می شد نگاهم

را از شیشه ها دور نگه دارم. اما شب ها آن ها باز به سراغم می آمدند.

بعد از شروع دارو درمانی بیشتر شبانه روز را در خواب بودم. آن ها هم

کمتر به من سر می زدند. از آن زندگی خسته شده بودم. مادر هم کمتر

به دیدارم می آمد. گفت در یک تولیدی لباس شغلی پیدا کرده است و

دیگر لازم نیست تنهایی در خانه خیاطی کند. زیر چشم هایش گود افتاده

بود. برایش ناراحت بودم. ای کاش این طور نبودم. ای کاش آن ها را

نمی دیدم. اگر من می مردم شاید وضع مادر بهتر می شد. شاید

می توانست دوباره ازدواج کند و این بار فرزندان بهتر و سالم تری

داشته باشد. اگر از بیمارستان مرخص می شدم باز دستورات پیاپی

ارواح آغاز می شد:

برو به فلان آدرس و به فلانی، فلان حرف ها را بزن!

چرا من باید این کار را بکنم؟ چرا تا وقتی زنده بودی، خودت به سراغش

نرفتی؟ چرا من؟ خسته شده ام. خسته... باید کاری می کردم.


ادامه دارد...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان دنباله دار-داستان ترسناک-داستان روح در آینه-روح در آینه-


داستان شادشاد کوچولو-قسمت هفدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 3 بهمن 1397
زمان :
 08:53 ب.ظ
نظرات |



خرس گفت:" .............. من به تازگی بچه هایم را در آتش سوزی از دست داده ام. خیلی ها به خاطر نادانی

انسان ها جانشان را از دست دادند. اما خیلی قبل از این آتش سوزی هم انسان ها زندگی ما را از راه های

مختلف به خطر انداخته بودند. شما، بچه هستید و یادتان نیست، اما چند سال پیش این کوه ها پر بود از

انواع مختلف عقاب و کبوتر که در آسمان به صورت دسته های زیبا حرکت می کردند. اما حالا اثری از هیچ

کدامشان نیست. در مورد گلۀ آهوهای زیبا که حتمأ شنیده اید....انسان ها حتی به خودشان هم رحم نمی کنند.

درخت ها را قطع می کنند. در طبیعت زیبا زباله هایشان را رها می کنند و نمی دانم پیش خودشان دقیقأ

چه فکری کرده اند؟ واقعأ فکر می کنند دستی از غیب می آید و زباله هایشان را بر می دارد؟

یا این که فکر می کنند وقتی بعد از اتمام خوش گذرانی از جنگل خارج می شوند، دیگر برای همیشه از

جنگل بی نیاز هستند و به این مکان باز نخواهند گشت؟"

خرس بعد از گفتن این حرفها فسقلی را روی صخره ای که پوشیده از گیاهان جنگلی مختلف بود، رها کرد.

فسقلی به محض آزاد شدن به طرف شادشاد دوید و دو دوست همدیگر را بغل کردند. شاد شاد گفت:

"خانم خیلی از شما متشکرم. شما امروز بزرگترین لطف را در حق من کردید وگرنه بچۀ کوچکی مثل من در این

دنیای بزرگ کاملأ بی سرپرست و تنها می شد!" خرس بادی به غبغب انداخت و دستی به موهای سرش

کشید: " خوب دیگر این حرفها بس است! قبل از آنکه نظرم عوض شود، زود از اینجا بروید. در ضمن اینجا

محدودۀ زندگی من است و کسی حق ورود به آن را ندارد. حتمأ قبل از ورود جای پنجه هایم را روی

درختها دیده اید!" شادشاد و فسقلی به هم نگاه کردند. آن ها آنقدر سرگرم جستجوی مادرهایشان بودند

که به این مسائل توجه نکرده بودند. خرس گفت:" برای برگشت به خانه باید از راه سمت راست بروید.

اینجا یک میانبر هست که از میان جنگل های سوخته می گذرد. اما اگر می خواهید همچنان پیش بروید

-که من این گزینه را اصلأ توصیه نمی کنم- بهتر است مواظب ریشه درختهای خشک و باتلاق ها و

همچنین گرگهای گرسنه و کفتارها باشید!" فسقلی گفت:" خیلی از شما ممنونیم خانم." هر دو بچه

بدون لحظه ای اندیشیدن راه سمت چپ را انتخاب کردند و آنقدر سریع از آن محل دور شدند که

صدای ناله های خرس برای بچه های از دست رفته اش را نشنیدند.

متأسفانه یا خوشبختانه بچه ها، نصیحت خرس قهوه ای را خوب گوش نکرده بودند. آن ها چیزی در

مورد کنده های توخالیِ درختهای خشکیده نمی دانستند...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان دنباله دار-داستان شادشاد کوچولو-داستان شادشاد کوچولو نویسنده مهتاب اطاقی-داستان های مهتاب اطاقی-


روح در آینه-قسمت اول
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 27 دی 1397
زمان :
 09:35 ب.ظ
نظرات |

صبحی سرد بود. تازه از کابوسی سیاه بیدار شده بودم و باید صورتم را می شستم.

به دستشویی رفتم. اتاقکی کاشی شده با شیرآب سرد و گرم، و بدون آینه. سالها بود

در خانۀ من از آینه خبری نبود. درست از روزی که ازدواج کردم... چه سالی ازدواج

کردم؟ یادم نیست. اما چه اهمیتی دارد؟ او مرا درک می کند. او تنها کسی است

که قصد ندارد مرا در بیمارستان روانی بستری کند. اولین بار چه زمانی بود؟

یادم نیست. تنها می دانم آنها دائم به سراغم می آیند. نمی گذارند راحت باشم.

همسرم این را می داند. مادرم هم می دانست اما کمکم نمی کرد. او خانه را پر

از آینه کرده بود. انگار می خواست مرا با این کارش دیوانه کند تا متقاعد شوم که

واقعأ باید به بیمارستان بروم. در آن صبح سرد صورتم را با آب ولرم شستم.

موهایم را برس کشیدم. نیازی به آرایش ندارم، چون برای آرایش کردن به آینه

نیاز هست و من از آینه بیزارم. سالها پیش می گفتند دختر زیبایی هستم.

نمی دانم هنوز هم دیگران این نظر را دارند یا نه؟ همسرم باور دارد که من

زیبا هستم. او می گوید باید هرآنچه آنها می خواهند انجام دهیم تا دست

از سرم بردارند. سالهاست که از آینه خبری نیست اما آنها هنوز هم از شیشه ها

استفاده می کنند. همسرم شیشه تمام پنجره های خانه را برداشته و به جای

آن دیوار کشیده است. اما آنها از شیشه های فروشگاه ها، اتومبیل ها و

هر چیزی که بتوانند استفاده می کنند تا با من حرف بزنند. وقتی ظاهر

می شوند خواسته ای دارند. اما من آنقدر از ظاهرشان می ترسم که نمی توانم

به حرفهایشان توجه کنم. آنها زنده نیستند.

به اتاق برگشتم. باید صبحانه می خوردم. همسرم از قبل برایم نیمرو درست

کرده بود. می دانست می ترسم درون ماهیتابه تمیز را نگاه کنم. آنها هرگز در

ماهیتابه ظاهر نشده بودند اما من از هر چیزی که می توانست تصویر صورتم را

منعکس کند، وحشت داشتم. صبحانه را بدون نگاه کردن به محتویات آن خوردم.

از سوراخ کوچکی که باقیمانده پنجرۀ آشپزخانه بود بیرون را نگریستم. مردم

بدون توجه به خانۀ ما در رفت و آمد بودند. گهگاه چند کودک برای بازی در

اطراف خانه پرسه می زدند. اما خیلی زود صدای پدر و مادرشان درمی آمد.

انگار مردم از من و زندگی منزوی ام پرهیز می کردند.


ادامه دارد...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان روح در آینه-روح در آینه-داستان ترسناک-داستان دنباله دار-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت شانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 25 فروردین 1396
زمان :
 06:15 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب



خرس قهوه ای به رغم هیکل قوی و بزرگش می توانست خیلی تند بدود. فقط چند گام مانده بود که بچه ها به

آب برسند که خرس به آن ها رسید، با یک چرخش ماهرانه جلویشان پرید و با پنجه های تیزش فسقلی را شکار

کرد.شادشاد آهی از سر افسوس و ناراحتی کشید و برای لحظه ای باور کرد برای همیشه دوستش را از دست داده

است و در چند ثانیه هزاران فکر از ذهنش عبور کرد. خودش را سرزنش کرد که فکر جستجو در جنگل بدون بزرگترها

به سرش زده و جان تنها دوستش را به خطر انداخته بود. خرس فسقلی را در چنگالش داشت و شادشاد به راحتی

 می توانست فرار کند، اما آنجا ماند تا شجاعانه هرکاری از دستش بر می آید انجام دهد. مثلأ می توانست از دور




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوجولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت پانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 28 دی 1395
زمان :
 10:46 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



خرس بزرگ قهوه ای هنوز از راه نرسیده بود، اما بچه ها با دیدن استخوان حیوانات خورده شده متوجه حضور

 حیوانی وحشی و بزرگ در اطراف خود شدند. شادشاد گفت:"فکر میکنی کار چه حیوانی بوده است؟" فسقلی

که از ترس بر خود می لرزید گفت:"نمیدانم... شاید شیر یا پلنگ بوده است...شاید هم خرس." شاد شاد گفت:

"مامان گفت در منطقه ما هیچ شیر یا پلنگی زندگی نمی کند. قبلأ پلنگ هایی اینجا زندگی می کردند که آدمها

 همه شان را شکار کردند و نسلشان را منقرض کردند." فسقلی که هراسان به اطراف نگاه میکرد گفت:"فکر

 میکنی کار یک خرس باشد؟"شادشاد به علامت بله، سرش را تکان داد. فسقلی گفت:"بهتر نیست برویم یک

جایی قایم شویم؟ به زودی هوا تاریک می شود و اگر گرفتار یک خرس شویم مطمئنأ زنده نخواهیم ماند."

شادشاد گفت:"تا بحال نشنیده ام خرس ها از سنجابهای کوچک مثل من تغذیه کنند، اما حتمأ خرگوش

میخورند. پس بهتر است اول جایی برای پنهان شدن تو پیدا کنیم."فسقلی از شدت اندوه و نگرانی آهی کشید

و بعد اشکهایش سرازیر شد:"دلم میخواهد به خانه مان برگردم. چهار روز است در جنگل سرگردانیم و هیچ

ردی از مادرهایمان پیدا نکرده ایم. ممکن است آنها مُرده باشند و ما هم به زودی طعمه حیوانات وحشی

خواهیم شد..."شادشاد که خود خیلی ناراحت و غمگین بود، سعی کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد

تا بتواند دوستش را دلداری دهد:"مطمئنم آنها زنده هستند و ما پیدایشان می کنیم.بعد همگی با هم به

 خانه برمی گردیم.مطمئنم که..."


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان دنباله دار-داستان شادشاد کوجولو-داستان های مهتاب-داستان های خودم-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت چهاردهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 26 آذر 1395
زمان :
 04:10 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب




سه روز از ترک خانه و سرگردانی در جنگل گذشت. خوشحال بودند که کسی آنها را پیدا نکرده است و البته ناراحت

از این که هنوز نتوانسته اند ردی از مادرشان بدست بیاورند. در کنار رودخانه به سمت عمیق ترین قسمت های

جنگل های بلوط حرکت می کردند. روزها با خوردن تمشک و آب و ورجه وورجه کردن سپری می شد. کم کم این

سفر بسیار خسته کننده شد و بچه ها حس تلخ ناامیدی را تجربه کردند. وقتی تمشک ها هم تمام شد، باید در

جنگل به دنبال غذا می گشتند. جنگل همیشه پر از میوه های بلوط، تمشک و زالزالک بود. اما بعد از آن آتش

 سوزی بزرگ، دیگر غذای چندانی روی زمین یا روی شاخته درختان پیدا نمیشد. حتی حیوانات هم به ندرت دیده

می شدند. گاهی پرنده ای بزرگ برای آب خوردن کنار رودخانه می آمد و از دیدن دو بچه کوچک متعجب می شد.




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوچولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان شادشاد کوچولو-




( تعداد کل صفحات: 9 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]




 
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

..............................

 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  روانشناسی , عکاسی های مهتاب , آزمون روانشناسی , دلنوشته عاشقانه , عکاسی های خودم , دلنوشته , تست روانشناسی , دانلود آهنگ , داستان های مهتاب , داستان دنباله دار ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو