تبلیغات
شب مهتابــــــــی - مطالب داستان های مهتاب
 
داستان اسرار آینه-قسمت بیست و دوم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 8 اردیبهشت 1396
زمان :
 06:38 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg

مه سفید و غلیظ کنار رفت تا هانا بتواند تصویری از یک قبرستان ببیند. با اندوه ناله کرد:"آه خدای بزرگ!

او مرده است!" اما بعد آن ها را دید که کنار هم بر سر قبری که چندان تازه نبود، ایستاده بودند. هر دو

میانسال بودند با تارهای سفید لابلای موهایشان. موهای طلایی آن مرد ریخته و کم پشت شده بود.

اما هنوز هم به راحتی می شد او را شناخت. دادا با چشم های بی نظیرش و چین هایی که مثل خط

خطی های یک کودک خشمگین بر روی یک اثر هنری زیبا بود، برگشت و به مرد نگاه کرد. نگاهش پر

از غم بود. مرد پرسید:"شوهرتان بود؟"دادا با صدایی آرام جواب داد:"بله"-"تازه فوت کرده است؟"-"نه،

دو سالی می شود."-"چرا مرد؟"-"به دلیل حملۀ قلبی." مرد سرش را با تأسف تکان داد و گفت:"خدا به

شما صبر بدهد."مرد چند قدمی از دادا دور شد. به افق های دور و به درختهایی که شاخه هایشان در

آغوش باد تکان میخورد نگاه کرد و بعد برگشت , گفت:"خواهرم خدا ان شاء
الله بیامرزدش."

مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-اسرار آینه-داستان اسرار آینه-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت شانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 25 فروردین 1396
زمان :
 06:15 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب



خرس قهوه ای به رغم هیکل قوی و بزرگش می توانست خیلی تند بدود. فقط چند گام مانده بود که بچه ها به

آب برسند که خرس به آن ها رسید، با یک چرخش ماهرانه جلویشان پرید و با پنجه های تیزش فسقلی را شکار

کرد.شادشاد آهی از سر افسوس و ناراحتی کشید و برای لحظه ای باور کرد برای همیشه دوستش را از دست داده

است و در چند ثانیه هزاران فکر از ذهنش عبور کرد. خودش را سرزنش کرد که فکر جستجو در جنگل بدون بزرگترها

به سرش زده و جان تنها دوستش را به خطر انداخته بود. خرس فسقلی را در چنگالش داشت و شادشاد به راحتی

 می توانست فرار کند، اما آنجا ماند تا شجاعانه هرکاری از دستش بر می آید انجام دهد. مثلأ می توانست از دور




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوجولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت پانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 28 دی 1395
زمان :
 10:46 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



خرس بزرگ قهوه ای هنوز از راه نرسیده بود، اما بچه ها با دیدن استخوان حیوانات خورده شده متوجه حضور

 حیوانی وحشی و بزرگ در اطراف خود شدند. شادشاد گفت:"فکر میکنی کار چه حیوانی بوده است؟" فسقلی

که از ترس بر خود می لرزید گفت:"نمیدانم... شاید شیر یا پلنگ بوده است...شاید هم خرس." شاد شاد گفت:

"مامان گفت در منطقه ما هیچ شیر یا پلنگی زندگی نمی کند. قبلأ پلنگ هایی اینجا زندگی می کردند که آدمها

 همه شان را شکار کردند و نسلشان را منقرض کردند." فسقلی که هراسان به اطراف نگاه میکرد گفت:"فکر

 میکنی کار یک خرس باشد؟"شادشاد به علامت بله، سرش را تکان داد. فسقلی گفت:"بهتر نیست برویم یک

جایی قایم شویم؟ به زودی هوا تاریک می شود و اگر گرفتار یک خرس شویم مطمئنأ زنده نخواهیم ماند."

شادشاد گفت:"تا بحال نشنیده ام خرس ها از سنجابهای کوچک مثل من تغذیه کنند، اما حتمأ خرگوش

میخورند. پس بهتر است اول جایی برای پنهان شدن تو پیدا کنیم."فسقلی از شدت اندوه و نگرانی آهی کشید

و بعد اشکهایش سرازیر شد:"دلم میخواهد به خانه مان برگردم. چهار روز است در جنگل سرگردانیم و هیچ

ردی از مادرهایمان پیدا نکرده ایم. ممکن است آنها مُرده باشند و ما هم به زودی طعمه حیوانات وحشی

خواهیم شد..."شادشاد که خود خیلی ناراحت و غمگین بود، سعی کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد

تا بتواند دوستش را دلداری دهد:"مطمئنم آنها زنده هستند و ما پیدایشان می کنیم.بعد همگی با هم به

 خانه برمی گردیم.مطمئنم که..."


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان دنباله دار-داستان شادشاد کوجولو-داستان های مهتاب-داستان های خودم-


داستان اسرار آینه-قسمت بیست و یکم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 2 دی 1395
زمان :
 07:00 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg


دادا گفت:"هجده سال بعد در کوچه ای خالی که به پارکی قدیمی منتهی می شد با هم رو به رو شدیم. موهای

بورش پر از تارهای سفید شده بود. با دیدنم لبخند زد و سرش را پایین انداخت. مرا شناخته بود یا یاد چیز

دیگری افتاده بود، نمیدانم. من فقط لبخندش را فهمیدم و حس خوبی که آن لبخند به من می داد. بعد خیلی

ساده از کنار هم گذشتیم. در شهر کوچکمان پیدا کردن او کار سختی نبود. آن زمان علی محمد کاملأ پیر و ناتوان

شده بود، احمد تازه به جوانی رسیده و محمد سال اول دبیرستان بود. زهرا در حیاط خانه با عموزاده هایش

بازی می کرد و لیلا شیرخواره بود." اشک هایش را با گوشه روسریش پاک کرد. هانا با ناراحتی گفت:"خدا


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : اسرار آینه-داستان اسرار آینه-داستان های خودم-داستان های مهتاب-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت چهاردهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 26 آذر 1395
زمان :
 04:10 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب




سه روز از ترک خانه و سرگردانی در جنگل گذشت. خوشحال بودند که کسی آنها را پیدا نکرده است و البته ناراحت

از این که هنوز نتوانسته اند ردی از مادرشان بدست بیاورند. در کنار رودخانه به سمت عمیق ترین قسمت های

جنگل های بلوط حرکت می کردند. روزها با خوردن تمشک و آب و ورجه وورجه کردن سپری می شد. کم کم این

سفر بسیار خسته کننده شد و بچه ها حس تلخ ناامیدی را تجربه کردند. وقتی تمشک ها هم تمام شد، باید در

جنگل به دنبال غذا می گشتند. جنگل همیشه پر از میوه های بلوط، تمشک و زالزالک بود. اما بعد از آن آتش

 سوزی بزرگ، دیگر غذای چندانی روی زمین یا روی شاخته درختان پیدا نمیشد. حتی حیوانات هم به ندرت دیده

می شدند. گاهی پرنده ای بزرگ برای آب خوردن کنار رودخانه می آمد و از دیدن دو بچه کوچک متعجب می شد.




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوچولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان شادشاد کوچولو-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت سیزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 17 شهریور 1395
زمان :
 10:19 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب



به بیرون نگاه کرد. خبری از جغد مادر نبود. حالا جوجه جغدهای گرسنه با شدت بیشتری به چکمه نوک می زدند.

شادشاد گفت:" مثل این که حق با توست..."فسقلی با صدایی لرزان پرسید:"خوب نقشه ات چیست؟" شادشاد گفت:

" الان وقتش است! باید برویم ته این لانه، هر دو یک گوشه اش بایستیم و آن را هول بدهیم و باید با همه توان

 آن را از بالای درخت به پایین بیاندازیم." فسقلی گفت:" اما این لانه که مثل یک توپ گرد نیست که بشود آن را

قل داد! چطور میتوانیم جابه جایش کنیم؟" شادشاد در قسمت پاشنۀ چکمه ایستاد و گفت:"می دانم راه حل

چندان خوبی نیست، اما در حال حاضر این تنها شانس ماست. به زودی جغد مادر برمیگردد و کار ما ساخته است،




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان شادشاد کوچولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت دوازدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 6 شهریور 1395
زمان :
 08:59 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



سرانجام جغد آن ها را به لانه خود برد. سر و صدای جوجه جغدها بلند شد. همه گرسنه و منتظر غذا بودند.

فسقلی و شادشاد وحشتزده به انتهای چکمه پناه بردند. جغد مادر نوکش را داخل چکمه برد تا آنها را بیرون

بیاورد. بچه ها با صدای بلند فریاد زدند. کله جغد بزرگ بود و نمی توانست سرش را داخل بیاورد. خوشبختانه

نوکش هم کوتاه بود و به بچه ها نمی رسید. پس از کمی تلاش جغد از تلاش دست کشید. فسقلی با صدایی

خفه گفت:" مثل این که نمی تواند ما را شکار کند..." شادشاد گفت:" امیدوارم همین طور باشد. اما ما که تا

ابد نمی توانیم اینجا پنهان شویم، بالاخره باید بیرون برویم. جغد هم این را می داند. کافی است یک مدت

صبر کند و طعمه ها خودشان از سوراخ بیرون می آیند". فسقلی زیر گریه زد و گفت:" نمیخواهم اینطوری

بمیرم. کاش حداقل می توانستم یکبار دیگر مادرم را ببینم." شادشاد که اشکهایش روی گونه سرازیر شده بود




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوچولو-داستان شادشاد کوچولو-داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان دنباله دار-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت یازدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 4 مرداد 1395
زمان :
 01:03 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



هرچقدر می گشتند سوراخ مناسبی پیدا نمیکردند. زیر یک تپه کوچک سوراخی دیدند و فسقلی هیجان زده

به سمت آن دوید اما راسویی سر از سوراخ بیرون آورد با اخم آنها را نگاه کرد. منظورش این بود که کسی

حق ندارد به خانه اش نزدیک شود. کمی دیگر پیاده روی کردند تا عاقبت در تاریکی خانۀ کوچکی یافتند.

کم کم صدای زوزۀ ترسناک گرگها شدت گرفت. شادشاد گفت:" این دیگر چه جور خانه ای است؟" خانه از

چرم ساخته شده بود، شاید هم از ماده ای شبیه چرم. یک سوراخ روی زمین که در وسطش پیچ کوچکی

هم قرار داشت. بچه ها تا بحال یک لنگه چکمۀ ساق بلند در جنگل ندیده بودند. فسقلی گفت:" چطور باید




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان شادشاد کوچولو-داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان دنباله دار-




( تعداد کل صفحات: 11 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]




 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  دلنوشته , داستان های خودم , دانلود آهنگ , روانشناسی , عکاسی های خودم , داستان های مهتاب , تست روانشناسی , داستان دنباله دار , آزمون روانشناسی , دلنوشته عاشقانه ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ