روح در آینه-قسمت سوم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 20 بهمن 1397
زمان :
 09:58 ب.ظ
نظرات |

همان روزها بود که با همسرم آشنا شدم. او گفت که همه چیز را می داند و درک می کند.

از ارواح نمی ترسید. می گفت همه ما روح داریم. چیزی شبیه به اسکلت. پس نباید ترسناک

باشد. اما اسکلت به تنهایی ترسناک است. روح هم همین طور، وقتی جسم ندارد.

او گفت باید ازدواج کنیم و از اینجا برویم. به جایی برویم که کسی مرا نشناسد و گفت که

باید تمام آینه ها را دور بریزیم. دیگر نیازی به آینه نیست. او گفت که آینۀ من خواهد بود.

به مادر گفتم می خواهم ازدواج کنم اما او مخالفت کرد. گفت در این شرایط صلاح نیست.

این را به همسرم گفتم و او گفت که باید تصمیمم را بگیرم. می توانستم شب همراه او

بیمارستان را ترک کنم. از آنجا که یتیم هستم، نیازی به اجازه کسی برای ازدواج نداشتم.

می توانستم در بیمارستان بمانم و ذره ذره آب شدن مادرم را ببینم.

مادر در خواب عمیقی بود، وقتی او را ترک کردم.

مراسم ازدواج در تالاری بدون سقف در خیابانی دور از خانه مان برگزار شد. همه اقوام او

حاظر شده بودند و با اخم و حسرت نگاهم می کردند. شاید فکر می کردند چرا این جوان

رعنا و خوش قد و قامت باید با دختری خل و چل ازدواج کند؟

بعد از آن، دیگر مادر را ندیدم. یادم نیست به سراغش رفتم یا نه؟ یا این که آیا او سراغی

از من  گرفت؟ یک بار به خانۀ قدیمی مان رفتم اما او از آنجا رفته بود. چند سال است

که ازدواج کرده ام؟ این را هم نمی دانم. تنها می دانم که دلم برای مادر تنگ شده است.

همسرم مرد خوبی است. کار می کند و وقتی در خانه است در مورد ارواح سوال می کند.

می خواهد مطمئن شود دیگر مزاحمم نمی شوند. تنها وظیفه ای که بعد از ازدواج به من

محول شده است، این است که از خواهر و برادرش مراقبت کنم. دو بچۀ کوچک که به

تازگی والدینشان را در تصادفی هولناک از دست داده اند. پسری 5 ساله و دختری در

آستانه 3 سالگی. آن ها به من وابسته اند و مادر صدایم می زنند.

در آن صبح سرد، از سوراخ پنجره بیرون را نگاه کردم و آن زن را دیدم. زنی که پیشتر او

را در جشن عروسیم دیده بودم. در میان نگاه های سرد و زنندۀ مهمان ها، نگاه او از همه

بیرحمانه تر و متخاصم تر بود. انگار دلش می خواست یک جوری مرا به دام انداخته و نابودم

کند. چند روزی بود که مدام روبه روی خانه پیدایش می شد. گاه تنهایی قدم می زد، سیگاری

دود می کرد و زیر چشمی خانه را می پایید. گاهی نیز به دیوار مغازه ای تکیه می داد و

مستقیمأ مرا با نفرت و پوزخند نگاه می کرد. از جانم چه می خواست؟


ادامه دارد...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان ترسناک-داستان دنباله دار-داستان روح در آینه-روح در آینه-


روح در آینه-قسمت دوم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 10 بهمن 1397
زمان :
 09:53 ب.ظ
نظرات |

نمی توانستم آشپزی کنم، به همان دلیلی که گفتم. همسرم این را خوب

می دانست و خودش به محض بازگشت از سرکار، آشپزی می کرد. کارش

خرید و فروش بود. اما خرید و فروش چه چیزی؟ همین قدر می دانستم.

نمی خواستم سوال کنم. اصلأ چه اهمیتی داشت؟ شاید قبلأ بارها برایم

گفته بود، اما چیزی به خاطر نمی آوردم. حافظه ام شبیه ظرفی شکسته

بود که سرهم بندی شده باشد. بعضی از قطعات برای همیشه گم شده بود.

مثلأ مادرم... نمی دانستم او کجاست؟ آنچه از او به خاطر می آوردم مربوط

به گذشته بود. او آینه ها را تمیز می کرد. روزی که به او گفتم آن ها از

درون آینه با من حرف می زنند، او نگران شد و خواست با هم پیش دکتر

برویم. نمی توانستم با دکتر حرف بزنم، زیرا درون شیشه های عینکش

آن ها باز ظاهر شده و زمزمه می کردند. دکتر مرد مسن ریشویی بود. موها،

ریش و سیبیلش یکدست سفید مثل برف بود. بعد از نیم ساعت حرف

زدن عینکش را برداشت و با دستمالی که در جیب داشت، آن را تمیز کرد.

از او خواهش کردم آن را به چشم نگذارد. او لبخند زد -از اینکه سرانجام

با او حرف می زدم خوشحال بود- پرسید چرا. و من همه چیز را گفتم. او

پرسید آن ها از من چه می خواهند؟ و من گفتم:

آنها از من می خواهند به جایشان کارهایی را انجام دهم.

دکتر عینکش را در جیب گذاشت و از من خواست در چشم هایش نگاه

کنم. سرم را بلند کردم و گفتم:

خواهش می کنم کمکم کنید. باور کنید من دیوانه نیستم. می دانم که

حافظه ام مشکل دارد و ارواح هم از این مسئله سوء استفاده می کنند.

بعضی از آنها بارها و بارها به سراغم می آیند تا برایشان کاری انجام

دهم و هربار قول می دهند که این آخرین بار است.

دکتر گفت که نگران نباشم و با خوردن داروها خیلی زود حالم بهبود می یابد.

فهمیدم حرف هایم را باور نکرده است. مادر چند ماهی مرا در بیمارستانی

که غرق در رنگ سفید بود، بستری کرد. هر روز به من سر می زد.

برایم خوراکی می آورد و حالم را می پرسید. گاهی فقط می نشست

و نگاهم می کرد. چشم هایش همیشه تر و قرمز بود. تختم کنار پنجره بود.

روزها می توانستم حیاط گل کاری شده را نگاه کنم، البته اگر می شد نگاهم

را از شیشه ها دور نگه دارم. اما شب ها آن ها باز به سراغم می آمدند.

بعد از شروع دارو درمانی بیشتر شبانه روز را در خواب بودم. آن ها هم

کمتر به من سر می زدند. از آن زندگی خسته شده بودم. مادر هم کمتر

به دیدارم می آمد. گفت در یک تولیدی لباس شغلی پیدا کرده است و

دیگر لازم نیست تنهایی در خانه خیاطی کند. زیر چشم هایش گود افتاده

بود. برایش ناراحت بودم. ای کاش این طور نبودم. ای کاش آن ها را

نمی دیدم. اگر من می مردم شاید وضع مادر بهتر می شد. شاید

می توانست دوباره ازدواج کند و این بار فرزندان بهتر و سالم تری

داشته باشد. اگر از بیمارستان مرخص می شدم باز دستورات پیاپی

ارواح آغاز می شد:

برو به فلان آدرس و به فلانی، فلان حرف ها را بزن!

چرا من باید این کار را بکنم؟ چرا تا وقتی زنده بودی، خودت به سراغش

نرفتی؟ چرا من؟ خسته شده ام. خسته... باید کاری می کردم.


ادامه دارد...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان دنباله دار-داستان ترسناک-داستان روح در آینه-روح در آینه-


داستان شادشاد کوچولو-قسمت هفدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 3 بهمن 1397
زمان :
 08:53 ب.ظ
نظرات |



خرس گفت:" .............. من به تازگی بچه هایم را در آتش سوزی از دست داده ام. خیلی ها به خاطر نادانی

انسان ها جانشان را از دست دادند. اما خیلی قبل از این آتش سوزی هم انسان ها زندگی ما را از راه های

مختلف به خطر انداخته بودند. شما، بچه هستید و یادتان نیست، اما چند سال پیش این کوه ها پر بود از

انواع مختلف عقاب و کبوتر که در آسمان به صورت دسته های زیبا حرکت می کردند. اما حالا اثری از هیچ

کدامشان نیست. در مورد گلۀ آهوهای زیبا که حتمأ شنیده اید....انسان ها حتی به خودشان هم رحم نمی کنند.

درخت ها را قطع می کنند. در طبیعت زیبا زباله هایشان را رها می کنند و نمی دانم پیش خودشان دقیقأ

چه فکری کرده اند؟ واقعأ فکر می کنند دستی از غیب می آید و زباله هایشان را بر می دارد؟

یا این که فکر می کنند وقتی بعد از اتمام خوش گذرانی از جنگل خارج می شوند، دیگر برای همیشه از

جنگل بی نیاز هستند و به این مکان باز نخواهند گشت؟"

خرس بعد از گفتن این حرفها فسقلی را روی صخره ای که پوشیده از گیاهان جنگلی مختلف بود، رها کرد.

فسقلی به محض آزاد شدن به طرف شادشاد دوید و دو دوست همدیگر را بغل کردند. شاد شاد گفت:

"خانم خیلی از شما متشکرم. شما امروز بزرگترین لطف را در حق من کردید وگرنه بچۀ کوچکی مثل من در این

دنیای بزرگ کاملأ بی سرپرست و تنها می شد!" خرس بادی به غبغب انداخت و دستی به موهای سرش

کشید: " خوب دیگر این حرفها بس است! قبل از آنکه نظرم عوض شود، زود از اینجا بروید. در ضمن اینجا

محدودۀ زندگی من است و کسی حق ورود به آن را ندارد. حتمأ قبل از ورود جای پنجه هایم را روی

درختها دیده اید!" شادشاد و فسقلی به هم نگاه کردند. آن ها آنقدر سرگرم جستجوی مادرهایشان بودند

که به این مسائل توجه نکرده بودند. خرس گفت:" برای برگشت به خانه باید از راه سمت راست بروید.

اینجا یک میانبر هست که از میان جنگل های سوخته می گذرد. اما اگر می خواهید همچنان پیش بروید

-که من این گزینه را اصلأ توصیه نمی کنم- بهتر است مواظب ریشه درختهای خشک و باتلاق ها و

همچنین گرگهای گرسنه و کفتارها باشید!" فسقلی گفت:" خیلی از شما ممنونیم خانم." هر دو بچه

بدون لحظه ای اندیشیدن راه سمت چپ را انتخاب کردند و آنقدر سریع از آن محل دور شدند که

صدای ناله های خرس برای بچه های از دست رفته اش را نشنیدند.

متأسفانه یا خوشبختانه بچه ها، نصیحت خرس قهوه ای را خوب گوش نکرده بودند. آن ها چیزی در

مورد کنده های توخالیِ درختهای خشکیده نمی دانستند...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان دنباله دار-داستان شادشاد کوچولو-داستان شادشاد کوچولو نویسنده مهتاب اطاقی-داستان های مهتاب اطاقی-


عکاسی های خودم-صفحه هشتاد و دو
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 2 بهمن 1397
زمان :
 07:35 ب.ظ


 
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

..............................

 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  دلنوشته , دانلود آهنگ , عکاسی های خودم , عکاسی های مهتاب , دلنوشته عاشقانه , روانشناسی , تست روانشناسی , داستان دنباله دار , آزمون روانشناسی , داستان های مهتاب ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic