تبلیغات
شب مهتابــــــــی - مطالب آبان 1394
 
عکاسی های خودم-صفحه چهاردهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 27 آبان 1394
زمان :
 11:37 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

دربند

[تصویر: 14473573422.jpg]

[تصویر: 14473572751.jpg]


مرتبط با : عکاسی های خودم
برچسب ها : عکاسی های خودم-دربند-


داستان اسرار آینه-قسمت سیزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 25 آبان 1394
زمان :
 09:28 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg


شب زیبا و لذتبخشی بود.آرامش درختهای کاج و چنار سفید،دستهای گرمِ دادا ،شوخی های مسخرۀ


عمو احمد و حتی حضور رضا ...همه چیز مثل صحنه های یک فیلم تخیلی زیبا بود.چه خوب شد


که بعد از مدتها هانا تونست از ته دل لبخند بزنه و غمهاش رو فراموش کنه.شاید وقتش شده بود که


یه زندگی تازه رو شروع کنه! هرچند فکر کردن به این موضوع مثل تصمیم برای قهرمانی در المپیک


برای آدمی که تا حالا ورزش نکرده بود ! به پیشنهاد احمد سوار سفینه فضایی شدن.دادا نمیخواست


سوار شه و میگفت حالش ممکنه بد بشه ،اما احمد یک بند اصرار میکرد.اون هم مجبور شد و قبول


کرد.اون شب وقتی پیاده وسط درختای چنار سفید و کاج قدم میزدن ،هانا احساس آرامش عمیقی


داشت.وقتی به خونه رسیدن اونقدر خسته بود که فقط مسواک زد و خوابید.صبح خیلی دیر بیدار


شد و رضا رفته بود.نمیدونست چرا ،ولی از اینکه نتونسته بود از رضا خداحافظی کنه،ناراحت شد.





مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان اسرار آینه-


دانلود آهنگ Fairytale از Alexander Rybak
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 22 آبان 1394
زمان :
 10:04 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب




Years ago when I was younger
I kinda’ liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts,
That was then, but then it’s true


سالها قبل، وقتی جوون تر بودم
یه جورائی از یه دختری خوشم میومد
اون مال من بود و ما دلبر همدیگه
این مال اون موقع اس اما واقعیه



I’m in love with a fairytale
Even though it hurts.
‘Cause I don’t care if I lose my mind;
I’m already cursed



من عاشق قصهء دختر شاه پریون شدم
با اینکه آزاردهنده اس
برام مهم نیست حتی اگه مجنون بشم
من قبلاً نابود شدم


Every day we started fighting,
Every night we fell in love.
No one else could make me sadder,
But no one else could lift me high above


هر روز دعوا می کردیم
هر شب عاشق می شدیم
هیچ کس نمی تونست تا این حد غمگینم کنه
اما کسی هم نمی تونست تا این حد من رو به اوج ببره


I don’t know what I was doing
But suddenly we fell apart.
Nowadays I cannot find her.
But when I do we’ll get a brand new start



دانلود آهنگ در ادامۀ مطلب



مرتبط با : دانلود آهنگ،ترانه یا فیلم و معرفی فیلم یا اشخاص
برچسب ها : دانلود آهنگ fairytail-دانلود آهنگ-دانلود ترانه-دانلود ترانه fairytzail-آهنگ Fairytale از Alexander Rybak-


عکاسی های خودم-صفحه سیزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 22 آبان 1394
زمان :
 10:00 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

دانشگاهمون


[تصویر: 14470070883.jpg]


[تصویر: 14470073001.jpg]


مرتبط با : عکاسی های خودم
برچسب ها : عکاسی های خودم-


خلوتگاه درون 18 (راهی برای فراموشی)
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 18 آبان 1394
زمان :
 11:00 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب


http://s6.picofile.com/file/8212492992/CYMERA_20150916_131308.jpg


سلام خدمت دوستان و همراهان عزیز شب مهتابــــــــی

باز هم در خدمتتون هستم با پستی دیگه در زمینۀ آرامش درون !

به دلیل مراجعۀ تعداد زیادی از دخترهای نوجوان که از شکست عشقی یا خاطرات گذشته از روابطی

که به پایان رسیدن،رنج میکشن؛ و به دلیل تجارب شخصی خودم و آشنایی با این موضوع و لمس اون

از نزدیک ،تصمیم گرفتم به دنبال راهکاری برای کمک به دیگران به منظور یافتن شادی باشم !

هر انسانی مستحق شادی و شاد زندگی کردن هست ! و چه کسی میتونه این شادی رو از ما بگیره

غیر از خودمون؟! در واقع این ما هستیم که به خودمون اجازه نمیدیم شاد باشیم !

گاهی اوقات ما احساس میکنیم سزاوار شاد بودن نیستیم،بنابراین با فکر کردن به تجارب تلخ گذشته

و شکستهامون و با سرزنش خودمون در واقع خودمون رو مجازات میکنیم !




مرتبط با : خلوتگاه درون
برچسب ها : خلوتگاه درون-راهی برای فراموشی-فراموش کردن شکست عشقی-


عکاسی های خودم-صفحه دوازدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 16 آبان 1394
زمان :
 10:00 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

دانشگاهمون

[تصویر: 14469192321.jpg]

[تصویر: 14469192322.jpg]

متفرقه !




مرتبط با : عکاسی های خودم
برچسب ها : عکاسی های خودم-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت ششم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 16 آبان 1394
زمان :
 09:35 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب




اون شب،دو دختر کوچیک تصمیم داشتن تا صبح بیدار و منتظر بمونن.حتی شادشاد روی تختش دراز نکشید و


کنار پنجره به آسمون سیاه و پر ستاره خیره شد.اما آنقدر خسته بودن که زود خوابشون برد.صبح زود با صدای


جیک جیک گنجشکها از خواب بیدار شدن. شادشاد و فسقلی با چشمهای گریون و دل نگران ،پیش آقا خرگوشه


رفتن.آقا خرگوشه خودش هم حسابی نگران بود اما سعی میکرد به روی خودش نیاره تا بچه ها نترسن.برادرهای


فسقلی برگشتن.همه سرشون رو پایین انداخته بودن و از قیافه های خسته و چشم های پف کرده شون معلوم


بود که نتونستن مادرها رو پیدا کنن.خانم کبوتر که بعد از مدتها راضی شده بود تخم هاش رو تنها بذاره اومد


پیششون و سعی کرد بچه ها رو دلداری بده.حتی به شادشاد پیشنهاد داد مدتی بیاد خونه اونها بمونه.آقا کلاغه


گفت:"اگه میخوای میرم به فامیل های دورت که اون طرف تپه ها زندگی میکنن،خبر میدم که بیان و مدتی


پیشت بمونن یا تورو با خودشون ببرن."اما شادشاد که بغض کرده بود گفت:"از لطف همتون ممنونم.اما من


تصمیم گرفتم خودم برم و دنبال مامان جونم بگردم.من نمیتونم اینجا منتظر باشم در حالی که نمیدونم واقعأ


چه اتفاقی برای مامان خانمم افتاده!"




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان شادشاد کوچولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-شادشاد کوچولو-


داستان اسرار آینه-قسمت دوازدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 8 آبان 1394
زمان :
 10:31 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب


http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg


همون موقع موبایل دادا زنگ خورد.دادا جواب داد:"بله؟خوبی احمد جان؟کجایی پسرم؟...باشه ..

نزدیکین؟ خیله خوب پس ما میایم اونجا....بله...باشه....باشه....نه نگیر...باشه.....خدافظ..."هانا :

"چی میگه عمو؟اونام اینجان؟"دادا گفت:"بله و یه عالمه خوراکی خریدن و توی شهربازی منتظر

ما نشستن."چشم های هانا برقی زد:"ایول ! شهر بازی !"دادا خندید:" همون هانای همیشگی !"

با هم به شهربازی رفتن و هانا از دور به عمو احمد و رضا نگاه کرد.رضا یکی از خوش قیافه ترین

مردهایی بود که در تمام عمرش دیده بود! از دور چند ثانیه هانا رو نگاه کرد و بعد سرش رو

پایین انداخت.وقتی بهم رسیدن احمد بهشون تعارف کرد روی نیمکتی بنشینن و خوراکی بخورن.

روی دو نیمکت روبه روی هم نشستن.احمد و رضا در مورد پادگان و ماجراهاش حرف زدن.

دادا هم با اونها میگفت و می خندید اما هانا ساکت بود و متعجب از اینکه چطور تا اون لحظه متوجه




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های خودم-داستان دنباله دار-اسرار آینه-




( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]




 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  داستان دنباله دار , دلنوشته , روانشناسی , داستان های خودم , داستان های مهتاب , عکاسی های خودم , دلنوشته عاشقانه , آزمون روانشناسی , دانلود آهنگ , تست روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ