تبلیغات
شب مهتابــــــــی - مطالب شهریور 1394
 
تولدی دیگر
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 31 شهریور 1394
زمان :
 09:06 ق.ظ
نظرات |

http://s3.picofile.com/file/8212492934/CYMERA_20150916_131229.jpg


امروز تولدمه،با تشکر از دوستان مهربونی که یادشون بود و بهم تبریک گفتن

خدایا ؛

امروز آن جایی نیستم که فک میکردم باشم ؛

امروز همان جایی هستم که باید باشم !

روزها و شبهایم گذشت ... با تصمیم ها و تردیدها ! دل شکستن ها و دل سپردن ها ...گاهی سرد و تاریک ،

گاهی گرم و روشن ! در مسیری که فکر میکردم پایانش را می دانم !رو به نامتناهی ! رو به امواج و بادها !

چقدر زیبا و باشکوه تمام لحظه ها به هم پیوند خورده بود ! نه اشتباهی و نه شکستی .تنها بود هر آنچه که

باید می بود ! مثل یک پازل بزرگ با تصویری از هستی بیکران !هر قطعه دیر یا زود در جای خود می نشیند

دلم میخواد ،پایان داستان هر چیزی  و هر جوری که میخواهد باشد ،پر باشد از با هم بودن هایمان ...



مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب نامه ها و خاطره ها
برچسب ها : خاطره-نامه-تولد 31 سالگی-


عکاسی های خودم-صفحه هشتم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 30 شهریور 1394
زمان :
 09:39 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب

  خلیج فارس- بوشهر (عکاس: مژده جون )

[تصویر: 14393147241.jpg]


  زاگرس

[تصویر: 14388583801.jpg]


مرتبط با : عکاسی های خودم
برچسب ها : عکاسی-عکاسی های خودم-


داستان اسرار آینه-قسمت یازدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 27 شهریور 1394
زمان :
 02:00 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg

هانا به بدی های خودش فکر کرد. به علامت آبی روی مچ دست مادربزرگ نگاه کرد.

دادا گفت:"یه روز ما دخترای روستا همه با هم پیش ملای ده رفتیم که طالعمون رو بگه.

من بودم و دوستام جواهر،دختر بس، دخترانه و بقیه...."هانا با لبخند گفت:"دختربس و

دخترانه !عجب اسمهایی !"دادا گفت:"اتفاقأ خواهر بودن. اول دخترانه به دنیا اومده بود و

پدر و مادرش با ذوق این اسم رو براش گذاشتن.اما بعدش صاحب هفت تادختر دیگه

شدن و هرگز پسر دار نشدن.برای همین اسم آخرین دخترشون رو دختربس گذاشتن!"

هانا زد زیر خنده، اما مادربزرگ فقط لبخند زد. هانا پرسید:"ملا چه جوری طالعتون را

می دید؟"-"ملا یه پیرمرد چاق کچل بود که قد کوتاهی داشت. پوستش سرخ و آفتاب

سوخته بود و ریش هاش کم پشت.همیشه یه تسبیح دور مچ دست راستش بود و کتاب

دعاش رو روی زانوش میذاشت و برامون میخوند.
مردم بهش اعتقاد داشتند. یک بار یک


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های مهتاب-داستان های خودم-اسرار آینه-


شعر تابستان بی تو
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 24 شهریور 1394
زمان :
 11:15 ب.ظ
نظرات |




"تابستانم بی تو"


آخرین روزهای تابستانم سرد است بی تو ،نازنین

سهمی ندارم از روزها ...

جز گرداب افکاری رنج آور از گذشته ها و آینده هایی که زنده نیستند،

دست و پازدن

 در تردیدی یأس آور ،

و لحظه هایی که تو را با اسم های مختلف در گوش سکوتم فریاد میزنند....

من خانه ام را ،

قسمت کرده ام با خاطره ها...

و روزهایم را با خواب و شبهایم را با خدا.

هیچ چیزی مال من نیست ،حتی خودِ من

جز خیال تو

 که کسی نمی تواند از روحم جدایش کند.

میتوانم شکنجه گر تو باشم در لحظه های شیرین انتقام

وقتی که شرورانه تو را هزار بار به دار می کشم

و بعد بزرگوارانه هزار بار می بخشم

و تو نیستی

تا لذت و یأسم را

از این شکستن ها وساختن ها

نظاره کنی...


مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : شعر تابستانم بی تو-شعرهای من-شعرهای خودم-شعرهای مهتاب-


داستان شادشاد کوچولو- قسمت چهارم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 23 شهریور 1394
زمان :
 12:02 ب.ظ
نظرات |



اما هرچقدر منتظر می موندن انگار بیفایده بود.با هم رفتن خونه فسقلی و با سبزیجات از خودشون پذیرایی کردن.


درسته که اوضاع خیلی خوب نبود،اما اونها دوتا بچه بودن و نمیتونستن مدت زیادی گرسنگی رو تحمل کنن.شاشاد


به گلهای زرد پلاسیده ای که هنوز پشت گوشش بود نگاه کرد و با به یاد آوردن مادر،چشمهاش پر از اشک شد.


فسقلی که در حال خورد کرده هویج بود گفت:" به نظرت اونها برمیگردن؟من خیلی نگرانم..."شادشاد گفت:"بله


البته که برمیگردن."فسقلی زد زیر گریه و گفت:"امیدوارم زودتر برگردن"شادشاد دلش میخواست اون رو دلداری


بده اما عوضش با هم گریه کردن.چند دیقه بعد کسی در زد.هر دو با عجله به سمت در دویدن.آقا کبوتر پشت در


بود.با دیدن بچه ها گفت:"شما کوچولوها اینجایید؟مادراتون هم همسایه ها رو بسیج کردن که دنبال شما دوتا


بگردن!شما کی برگشتین خونه که من متوجه نشدم؟!"شادشاد گفت:"شما تمام مدت اینجا بودین؟"آقا کبوتر


گفت:" بله.من و خانم کبوتر نمی تونستیم تخم ها مون رو ول کنیم و بریم !برا همین این اطراف چرخ میخوردیم"


فسقلی که هنوز اشک رو گونه هاش بود ،گفت:"مامانهامون کجان؟باید همینجا منتظرشون بمونیم؟"آقا کبوتر


 گفت:"بله .شما همین جا بمونید.من میرم دنبال همسایه ها.باید از نگرانی درشون بیارم!"


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان دنباله دار-داستان های مهتاب-داستان شادشاد کوچولو-شادشاد کوچولو-داستان های خودم-


عکاسی های خودم-صفحه هفتم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 16 شهریور 1394
زمان :
 09:34 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب

حرم مطهر امام رضا (ع)

[تصویر: 14383698911.jpg]

امامزاده ابوچماقین -ایلام -ملکشاهی

[تصویر: 14388085911.jpg]


مرتبط با : عکاسی های خودم
برچسب ها : عکاسی-عکاسی های خودم-


شعر تقدیر
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 یکشنبه 15 شهریور 1394
زمان :
 03:54 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب





شبهای قدر آمد و رفت و هنوز هم

یا رب چرا خانه دل را نیافتیم؟

گر ماه هم به سر آید چه می شود؟

مایی که ماه را به خیالات بافتیم؟




دلتنگم از همیشه دو رنگی تقدیر


اگر میشد


قرضش میدادم


مداد رنگی هایم را


میشد طرحی تازه بخشید


به امیدهای سرگردانم


اما...


هوای اینجا پر است از بوی رنگ


مثل خانه نوعروس ها


تازه و جذاب اما غمگین


به درازای آینده ای نامعلوم


در من چیزی نیست جز جنگ و بخشایش


گاهی با من


گاهی با او


همچون موجهایی که اوج می گیرند


از بلندای اندام یکدیگر


می شکنند سرشار از خشم


و برمیگردند به آغوش هم


با مشتهای پر از سنگریزه


چیزی نیست،


برای ترسیدن


من میسازم


با باختن های هر روزم


و از نو متولد می شوم


مثل گلهای یک روزه


هر روز میرا


اما سرشار از حس لطیف بودن...


هوای این شهر عجب سنگین است


ستاره ها


دفن شده اند در من


و ماه


هنوز می درخشد


بدون غروب!


روی پاهای لرزانش می ایستد


و به شاخه های شکسته


فرو رفته در قلبش


تکیه می دهد


این است تقدیر ...






مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : شعر تقدیر-شعرهای من-شعرهای خودم-شعرهای مهتاب-


معرفی کتاب جادوی واقعی-دکتر وین دایر (فصل 2 )
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 14 شهریور 1394
زمان :
 07:29 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

http://www.bisheh.com/Uploaded/PostImg/realsize/634592893161150000.jpg

عنوان فصل دوم:

وجود معنوی شدن

نویسنده کتاب در فصل دوم عالیترین هدیه دین را معنویت و معرفی انسان به عنوان موجودی روحانی و

معنوی می داند.با توجه به این که روح در قید و بند زمان و مکان و منطق و سایر قواعد دست و پاگیر

ساخته و پرداخته ذهن آدمی نیست ،با پذیرش این اصل وقوع معجزه امری بدیهی و امکان پذیر خواهد

بود.

تفاوت های وجود معنوی در مقابل غیر معنوی:

1.وجود تفکر چند بعدی و فراتر از حواس پنجگانه در وجود معنوی.

2.اعتقاد به دسترسی آسان به راهنمایی دلسوز(خدا،کائنات یا هرآنچه که نامش می نهید) در مقابل

   احساس تنها بودن در این عالم.


مرتبط با : روانشناسی (راه رسیدن به رویاها/خودشناسی/معرفی کتاب/سخنان بزرگان)
برچسب ها : معرفی کتاب جادوی واقعی از وین دایر-جادوی واقعی-وین دایر-معرفی و خلاصه کتاب-




( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]




 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  دلنوشته , دانلود آهنگ , دلنوشته عاشقانه , آزمون روانشناسی , داستان های مهتاب , داستان های خودم , روانشناسی , داستان دنباله دار , عکاسی های خودم , تست روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ