تبلیغات
شب مهتابــــــــی - مطالب آذر 1393
 
دلنوشته های پاییزی ام
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 22 آذر 1393
زمان :
 05:22 ب.ظ
نظرات |





گاهی روزهایت

می آیند و می روند

بدون دلیل

بدون امید و هوس

انگار بودنت

چیزی نیست

بالاتر از تلاش یک پروانه برای عبور از شیشه

خسته می شوی

و می نشینی

به تماشای پرواز دوردست قاصدکها

و فراموش میکنی

راز آفریش بالها را....


م.الف


مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : دلنوشته مهتاب-دلنوشته خودم-


داستان اسرار آینه-قسمت پنجم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 یکشنبه 16 آذر 1393
زمان :
 08:12 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg

هانا از شنیدن این حرف واقعأ متعجب شد :"دادا هیچ وقت نگفته بودین .."دادا گفت:"بله

به هیچکس نگفتم.حتی به محمد-پدر تو-هیچکس نمیدونه،یعنی لازم نبود بدونه...دونستن

این خاطره های کهنه و فراموش شده درد کسیو دوا نمیکنه."هانا به سمت دادا غلت زد و

گفت:"اما الان دارین به من میگین !"دادا گفت:"هر سالی که از سنم میگذره و هر چینی که

رو پیشونیم می افته،تحمل رازهای زیادی که تو این سالها تو سینه ام حبس کردم رو

برام سخت تر میکنه...احتیاج دارم همه رو بیرون بریزم تا بتونم سبکبار از اینجا برم.."هانا

احساس کرد چند قطره اشک توی چشمهاش نشسته،با بغض گفت:"خدا نکنه. اللهی صد

سال دیگه سایه اتون رو سر ما باشه "دادا با مهربانی دستش رو گرفت:"مرگ حقه عزیزم.

"دستش زبر و خشک بود.هانا دوباره به اون علامت آبی نگاه کرد و پرسید:"درباره اون

مرد برام بگین.دوستش داشتین؟و چطور شد که بعدش با بابا بزرگ ازدواج کردین؟"دادا

گفت:"دوست داشتن؟"و پوزخندی زد که اندوه ازش می بارید...:"تازه بیست سالم شده

بود و هر روز همراه دخترهای هم سن و سالم می رفتیم از چشمه آب می آوردیم...یادمه

مرد دیوونه ای سر راهمون بود که از دور برامون شکلک های مسخره ای درمیاورد که اگر

معنیش رو می فهمیدیم از خجالت آب می شدیم،اما ما ساده تر از این حرفها بودیم...کنار ان

چشمه ماجراهای دیگه ای هم برام اتفاق می افتاد که باعث میشد خواب شبانه ام پر از

رویاهای قشنگ بشه ....و اما اون روز رو خوب یادمه.با کوزه آب روی سرم به خونه برگشتم

که دیدم





مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان دنباله دار-داستان های مهتاب-اسرار آینه-


دلتنگی های پاییزی
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 یکشنبه 16 آذر 1393
زمان :
 07:36 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



خیلی خیلی دلم گرفته...نمیتونم با کسی حرف بزنم،آخه خودمم نمیدونم چمه فقط میدونم دلم میخواد سری جدید سریال امیلی در نیومون رو ببینم.وااااااااای چقدر اون سریال رو دوست داشتم،انگار درباره من بود !حتی کاج های توی فیلم برام آشنا بودن...از همون موقع عاشق کانادا شدم و جزیره "پرنس ادوارد" ...بعدش هم  برای سریال "به سوی جنوب"...من کانادا رو میخوام !!!!!!!!!!!!کانادا !کانادا !
دلم میخواد با مهری برم کانادا !!!!!!!!
مهری ممکنه به زودی بیاد..دلم براش تنگ شده !بهترین دوستم مهری !و مژده !و مهوش !و....ای بابا همینطوری بنویسم زیاد و زیادتر میشن....دلم میخواد همتون برگردین،خونه شلوغ بشه،صدای خنده تون از هر اتاقی به گوش برسه...کجایین رفقا؟!قول میدم این دفعه که اومدین کمتر برم تو اینترنت !



مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب نامه ها و خاطره ها
برچسب ها : نامه ها و خاطره ها-دلتنگی برای رفقام-


من و عروسک صورتی قشنگم !
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 11 آذر 1393
زمان :
 09:49 ب.ظ
نظرات |


http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/391/1172527/CYMERA_20141014_205943.jpg
به شادی خانوم گفتم این دوتا من و توییم !من دختره ام و تو هم اون خرس صورتی !"فک کردم الان اعتراض میکنه یا ناراحت میشه و گفتم:"خوب تو کوچیک تری دیگه !"ولی برخلاف تصورم شادی چیزی نگفت.بعد از گذشت لحظاتی هر دو موضوع رو فراموش کرده بودیم که یه تصویر دیگه از اون دختر و خرس رو توی وبلاگم گذاشتم.شادی اون رو دید و فورأ گفت:"خجالت نمی کشی جوراب هاتو دادی من برات بشورم؟"من گفتم:"چی؟"بعد تازه فهمیدم منظورش عکسه !
بچه ها چقدر دلشون پاکه !
"شادی"عروسک صورتی قشنگم !میخواد چیزی اینجا بنویسه،بفرما شادی خانوم:
- " به نظر خودت جوراب هات بوگندواند؟"
من : الان که تو شستیشون،دیگه نه !
شادی: اولأ قیافه فلک زده ای واسه تصویرهای خودت گذاشتی !دومأ شما جورابا رو شستی.من فقط پهن کردم !سومأ حتی سیصد بار هم بشوریشون ،باز بو میدن
من : خوبه یه خرس کوچولو بیشتر نیستی انقدر زبونت درازه !!!!!!!
شادی :
من :
شادی :
من :


مرتبط با : نامه ها و خاطره ها
برچسب ها : خاطره-


اعترافات من
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 8 آذر 1393
زمان :
 07:07 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/391/1172527/CYMERA_20141014_210824.jpg

توی یه سایتی جدیدأ عضو شدم(تقریبأ یه ماه و یه هفته س)و یه تایپیک جالب دیدم به اسم" اعترافات پاییزی" !بسیار تحت تأثیر قرار گرفتم و اونجا چندتا از اعترافاتم رو نوشتم.اما الان دلم میخواد اینجا،تو دفتر خودم، اعترافاتم رو بنویسم !

اعتراف میکنم که :


1.نمیتونم به راحتی خطاهای دیگران رو ببخشم،مخصوصأ کسایی که دوستشون دارم !!!!و زخم زبون ها رو مدتها یادم میمونه !



2.به راحتی به دیگران اعتماد نمیکنم و همیشه در مورد نیت واقعی آدمها بدبینم(که متأسفانه اکثر اوقات حق با منه !)






مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب نامه ها و خاطره ها


 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  عکاسی های خودم , داستان دنباله دار , داستان های مهتاب , روانشناسی , دلنوشته , تست روانشناسی , دلنوشته عاشقانه , دانلود آهنگ , آزمون روانشناسی , داستان های خودم ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ