تبلیغات
شب مهتابــــــــی - مطالب تیر 1393
 
داستان گناه من-قسمت بیست و دوم(پایان)
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 30 تیر 1393
زمان :
 09:04 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

گناه من-مهتاب اطاقی

مهسا و ویریا خیلی سریع خودشون رو به پارک رسوندن.مهسا برای دیدن ماشین تیرۀ اون،اطراف رو دید میزد.ویریا گفت:"اوناهاش اونجاس!"مسعود روی نیمکتی نشسته بود و مشخص بود که از پشت عینک آفتابیش چند ثانیه ای هست که داره اونها رو می پاد!دو خواهر به سمتش رفتن و مسعود از جاش بلند شد.بعد از سلام و احوالپرسی که خیلی هم گرم نبود،مهسا پرسید:"گفتین یه خبر خوب برام دارین!"مسعود اونها رو به نشستن دعوت کرد.اونها هم کنار مسعود نشستن اما چون نیمکت زیاد بزرگ نبود برای اینکه به مسعود نخورن،مجبور شدن بهم بچسبن!چندتا گنجشک شادمانه بالای سرشون جیک جیک میکردن.مهسا فکر کرد:"اینجا چقدر آرامش داره و امروز چه روز خوبی میتونه باشه!"بالاخره مسعود گفت:"رفتم بیمارستان و به اون آقا پسر.....اسمش چی بود؟"-"رامین؟"-"آره.رامین! رفتم بهش سر زدم.ظاهرأ به هوش اومده!"ویریا با لحنی که انگار میخواست بگه خبر خوبتون همین بود؟!!!گفت:"بله اطلاع داریم!من تازه دارم از اونجا میام!"مسعود با نیمچه لبخندی روی لبش گفت:"ولی فک نکنم اینو بدونی که پلیس ها فهمیدن کی رامین رو به این روز انداخته؟!"برای چند ثانیه سکوتی آزار دهنده بینشون حاکم شد!بالاخره مهسا با صدای ضعیفی گفت:"پس چرا نیومدن دستگیرم کنن؟"مسعود که به نظر میرسید دیدن ناراحتی دخترها براش یه سرگرمی جالبه با لحنی آرام گفت:"به خاطر اینکه تو اون آدم نیستی!"


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان گناه من-گناه من-داستانهای مهتاب-داستان دنباله دار-


خلوتگاه درون 14 (گفتگویی با منِ قوی خود)
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 24 تیر 1393
زمان :
 10:11 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

32847nh3yjepzz9jn3g.jpg


با سلام خدمت همراهان همیشگی مهتاب و شب مهتابـــــــــی،
امروز میخوام در مورد موضوع جالبی باهاتون صحبت کنم که خیلی وقت پیش به عنوان روشی برای غلبه بر ناراحتی ها و نگرانی هام ازش استفاده میکردم و اصلأ نمیدونستم که این یه روش شناخته شدۀ روانشناسیه!!!و مدتها بعد اونو توی یکی از کتابهای درسیم خوندم!
و حالا این روش که من بهش میگم مکالمه ای با مهتابِ قوی!



مرتبط با : خلوتگاه درون
برچسب ها : روانشناسی-گفتگو با من قوی خود-


شازده کوچولو
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 18 تیر 1393
زمان :
 04:45 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

 

شازده کوچولو گفت:

گل من گاهی بداخلاق،کم حوصله و مغرور بود

اما ماندنی بود..

این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود.......

امروز یه بار دیگه کتاب شازده کوچولو رو خوندم و با بعضی از قسمتهاش اشک ریختمای کاش هرکسی که این کتاب رو میخوند چیزی رو که من ازش فهمیدم،می فهمید!فقط میتونم بگم که مهمترین قسمت داستان رابطۀ شازده کوچولو با یه "گل" هست و گل تو این داستان نمادِ زن میشه.


به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگیرم.

شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت: -همین طور است.

شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر می‌شود!

روباه گفت:



مرتبط با : نامه ها و خاطره ها


داستان گناه من-قسمت بیست و یکم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 14 تیر 1393
زمان :
 03:08 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

گناه من-مهتاب اطاقی


اون روز مهسا تا شب منتظر تماس مسعود بود و نمیتونست روی هیچ کاری تمرکز کنه.شب خسته و کوفته به خواب رفت اما هر دوساعت یکبار از خواب بیدار میشد و احساس میکرد تمام بدنش کوفته شده.تا اینکه صبح روز بعد طرفای ساعت 8:30 تلفن زنگ زد.مهسا که شب رو خوب نخوابیده بود تو اون ساعت به خواب عمیقی فرو رفته بود و صدای زنگ تلفن کاملأ اون رو از جا پروند.بقدری سرش گیج میرفت و هول شده بود که از روی تخت پایین افتاد و وقتی تونست گوشی رو برداره که تماس قطع شده بود!با خودش گفت:"بهتره برم آبی به سرو صورتم بزنم و یه چایی بخورم که گلوم باز شه بعد خودم بهش زنگ میزنم...."البته شستن صورت و خوردن چایی فقط بهانه بود و اون میدونست میترسه با واقعیت روبه رو بشه،با پایان ماجرا!بعد از شستن و خشک کردن صورتش همراه مادر و مبین چند لقمه نون و پنیر خورد:"پس ویریا کو؟"مادر که مثل همیشه نسبت به همه چیز بی توجه بود گفت:"فک کنم رفته باشه دانشگاه!گفت زود برمیگرده.منم دارم میرم بیرون کمی خرید دارم"مبین گفت:"منم میام"-"نه مامان تو کجا میای؟من کار دارم!تو پیش خواهرت بمون."مبین با اعتراض پاهاش رو روی زمین کوبید و گفت:"نه من دوست ندارم پیش مهسا بمونم اون اصلأ باهام حرف نمیزنه،بازی هم نمیکنه...."مهسا گفت:"من درس دارم!برو پلی استیشن بازی کن!"مبین روی دنده لج بود:"نه دوست ندارم.باید با من بازی کنی."مادر در حالی که چادرش رو از از داخل اتاق برمی داشت و سرش میکرد گفت:"نمیشه یه کم با این برادرت بازی کن.یه برادر که بیشتر نداری!"مهسا چیزی نگفت چون میدونست مادر نهایتأ مجبور میشه مبین رو با خودش ببره.از خودخواهی خودش احساس شرمساری کرد،ولی واقعأ تو اون موقعیت حال و حوصلۀ هیچکس رو نداشت مخصوصأ یه بچه لوس رو!


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : گناه من-داستان گناه من-داستان های مهتاب-داستان های خودم-


دانلود آهنگ sekerim با صدای اسماعیل یکا
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 14 تیر 1393
زمان :
 02:55 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب

امروز خیلی اتفاقی آهنگی رو پیدا کردم که سالها قبل خیلی دوستش داشتم و چون اسمشو بلد نبودم و اکثر سایتها هم فیلتر بودن نتونستم پیداش کنم.آهنگ sekerim از ismail yk خواننده ترک.فک نمیکردم اگه بعد از سالها دوباره این آهنگو گوش بدم،ازش خوشم بیاد
تقدیم به شما:

(لینک دانلود در ادامه مطلب)






مرتبط با : دانلود آهنگ،ترانه یا فیلم و معرفی فیلم یا اشخاص
برچسب ها : دانلود آهنگ-دانلود ترانه اسماعیل یکا-دانلود ترانه sekerim-smail yk-


ماه رمضان آغاز شد
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 یکشنبه 8 تیر 1393
زمان :
 09:49 ب.ظ
نظرات |

دعــــــــا میکنم،
زیر این سقف بلند
روی دامان زمین
هر کجا خستـــــــه شدی
یا که پر غصــــــــه شدی
دستی از غیب به دادت برسد
و چه زیباست که آن دست
خـــــــــــدا
باشد و بس

حلول ماه مبارک رمضان گرامی باد



مرتبط با : پیامک و دلنوشته (فلسفی/عاشقانه/روانشناسی)
برچسب ها : ماه رمضان-پیامک-


داستان گناه من-قسمت بیستم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 یکشنبه 8 تیر 1393
زمان :
 11:35 ق.ظ
نظرات | ادامه مطلب

گناه من-مهتاب اطاقی

به خونه که رسیدن یه راست رفتن تو اتاق مهسا و در مورد اتفاقایی که افتاده بود،صحبت کردن.مادرشون مبین رو برده بود پارک و خونه خلوت بود.مهسا برای هردوشون چایی ریخت و روی عسلی کنار تختش گذاشت.ویریا آستین لباسش رو بالا زد و بازوی کبودش رو به خواهرش نشون داد:"این شهرامه چه موجود وحشی و زبون نفهمیه!تو چطور نترسیدی بارها و بارها تنهایی رفتی تو مغازۀ این آدم؟!"مهسا سرشو پایین انداخت و گفت:"مجبور بودم دیگه.....بازوت چرا  اینطوری شده؟"-"وقتی هولم داد بازوم به آت و آشغالای ته مغازه اش خورد اینطوری شد....زیادم آسیب ندیده.با یه ذره یخ درست میشه.."مهسا گفت:"الان برات میارم"و از جاش بلند شد اما ویریا بازوش رو گرفت و گفت:"نه نمیخواد.خودم میارم"مهسا سرجاش نشست و در حالی که چاییش رو ذره ذره مزه می کرد،به پنجره خیره شد.باد آهسته پردۀ توری سفید و صورتی رو تکون میداد.با خودش فکرکرد:"چی قراره به سرم بیاد؟این ماجرا کی تموم میشه؟"چهره رامین رو به یاد آورد.لحظه هایی که کنار هم قدم میزدن و احساس خوشبختی میکردن.بستنی هایی که با هم خورده بودن.حرفهایی که زده بودن...چه لحظاتی با هم داشتن!خوشبختی ای که بنظر واقعی بود اما حالا به تکه پاره های یه رویای نیمه شب شبیه بود.انگار تازه از خواب بیدار شده و پی برده بود که تمام خوشبختی ای که اون رو به اوج لذت و آرامش می رسوند،صحنه های تاریک روشن و مضحک یه خواب گذرا بیشتر نبوده...


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان گناه من-گناه من-


گذشته های مُرده(دلنوشته مهتاب)
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 3 تیر 1393
زمان :
 11:52 ب.ظ
نظرات | ادامه مطلب



همیشه دلیل رنج تو،کسی است که زمانی دلیل شادیت بود....
یادم میاد که یه روز 8 تا جوجۀ رنگی از بازار خریده بودیم.از خریدشون هیچ قصد و هدفی نداشتیم و فقط زیباییشون وسوسه مون کرده بود......هشت جوجه رنگی و زیبا که من گهگاه به حیاط می رفتم و محو تماشاشون می شدم...با پاهای ظریفشون از این سر حیاط به اون سر به دنبال هم می دویدن و به همه جای زمین نوک میزدن.تنها غذاشون دونه های گندم بود و آب!صدای دلنشین و ضعیفی داشتن و هرجا که میرفتن اثری از خودشون به جا میذاشتن!حیاط حسابی کثیف شده بود!
فصل پاییز بود و هوا روز به روز سرد تر می شد...
شب اول یکیشون ناپدید شد و بعدأ جنازه اش رو روی پشت بوم پیدا کردیم،در حالی که سر نداشت و شکمش هم سوراخ شده بود!اصلأ باورم نمیشد که یه گربه میتونه تا این حد ظالم باشه!خیلی ناراحت شدیم و تصمیم گرفتیم برای حفظ امنیت بقیشون،یه لونه تهیه کنیم!اونها رو شبها توی زیر زمین می ذاشتیم و اینطوری دیگه دست گربه بهشون نمی رسید!اما مرگ باز هم اونها رو پیدا کرد و به خاطر سرمای هوا هر روز یکیشون مریض میشد و به حال مرگ می افتاد.
تمام تلاشم رو می کردم تا اونها رو زنده نگه دارم.توی دستم می گرفتمشون که گرم بشن.بهشون پیاز یا آب میخوروندم.نزدیک بخاری می بردمشون...اما بی فایده بود.....



مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب نامه ها و خاطره ها
برچسب ها : گذشته های مرده-دلنوشته خودم-دلنوشته-خاطره-


 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  داستان های خودم , دلنوشته , دانلود آهنگ , دلنوشته عاشقانه , داستان دنباله دار , داستان های مهتاب , روانشناسی , آزمون روانشناسی , عکاسی های خودم , تست روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ