روح در آینه-قسمت دوم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 10 بهمن 1397
زمان :
 10:53 ب.ظ
نظرات |

نمی توانستم آشپزی کنم، به همان دلیلی که گفتم. همسرم این را خوب

می دانست و خودش به محض بازگشت از سرکار، آشپزی می کرد. کارش

خرید و فروش بود. اما خرید و فروش چه چیزی؟ همین قدر می دانستم.

نمی خواستم سوال کنم. اصلأ چه اهمیتی داشت؟ شاید قبلأ بارها برایم

گفته بود، اما چیزی به خاطر نمی آوردم. حافظه ام شبیه ظرفی شکسته

بود که سرهم بندی شده باشد. بعضی از قطعات برای همیشه گم شده بود.

مثلأ مادرم... نمی دانستم او کجاست؟ آنچه از او به خاطر می آوردم مربوط

به گذشته بود. او آینه ها را تمیز می کرد. روزی که به او گفتم آن ها از

درون آینه با من حرف می زنند، او نگران شد و خواست با هم پیش دکتر

برویم. نمی توانستم با دکتر حرف بزنم، زیرا درون شیشه های عینکش

آن ها باز ظاهر شده و زمزمه می کردند. دکتر مرد مسن ریشویی بود. موها،

ریش و سیبیلش یکدست سفید مثل برف بود. بعد از نیم ساعت حرف

زدن عینکش را برداشت و با دستمالی که در جیب داشت، آن را تمیز کرد.

از او خواهش کردم آن را به چشم نگذارد. او لبخند زد -از اینکه سرانجام

با او حرف می زدم خوشحال بود- پرسید چرا. و من همه چیز را گفتم. او

پرسید آن ها از من چه می خواهند؟ و من گفتم:

آنها از من می خواهند به جایشان کارهایی را انجام دهم.

دکتر عینکش را در جیب گذاشت و از من خواست در چشم هایش نگاه

کنم. سرم را بلند کردم و گفتم:

خواهش می کنم کمکم کنید. باور کنید من دیوانه نیستم. می دانم که

حافظه ام مشکل دارد و ارواح هم از این مسئله سوء استفاده می کنند.

بعضی از آنها بارها و بارها به سراغم می آیند تا برایشان کاری انجام

دهم و هربار قول می دهند که این آخرین بار است.

دکتر گفت که نگران نباشم و با خوردن داروها خیلی زود حالم بهبود می یابد.

فهمیدم حرف هایم را باور نکرده است. مادر چند ماهی مرا در بیمارستانی

که غرق در رنگ سفید بود، بستری کرد. هر روز به من سر می زد.

برایم خوراکی می آورد و حالم را می پرسید. گاهی فقط می نشست

و نگاهم می کرد. چشم هایش همیشه تر و قرمز بود. تختم کنار پنجره بود.

روزها می توانستم حیاط گل کاری شده را نگاه کنم، البته اگر می شد نگاهم

را از شیشه ها دور نگه دارم. اما شب ها آن ها باز به سراغم می آمدند.

بعد از شروع دارو درمانی بیشتر شبانه روز را در خواب بودم. آن ها هم

کمتر به من سر می زدند. از آن زندگی خسته شده بودم. مادر هم کمتر

به دیدارم می آمد. گفت در یک تولیدی لباس شغلی پیدا کرده است و

دیگر لازم نیست تنهایی در خانه خیاطی کند. زیر چشم هایش گود افتاده

بود. برایش ناراحت بودم. ای کاش این طور نبودم. ای کاش آن ها را

نمی دیدم. اگر من می مردم شاید وضع مادر بهتر می شد. شاید

می توانست دوباره ازدواج کند و این بار فرزندان بهتر و سالم تری

داشته باشد. اگر از بیمارستان مرخص می شدم باز دستورات پیاپی

ارواح آغاز می شد:

برو به فلان آدرس و به فلانی، فلان حرف ها را بزن!

چرا من باید این کار را بکنم؟ چرا تا وقتی زنده بودی، خودت به سراغش

نرفتی؟ چرا من؟ خسته شده ام. خسته... باید کاری می کردم.


ادامه دارد...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان دنباله دار-داستان ترسناک-داستان روح در آینه-روح در آینه-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
باران یعنی تو برگردی . . . جمعه 12 بهمن 1397 08:55 ب.ظ
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید،البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند،آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند،آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو،گرز گران ندارد

روز وداع خورشید،زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان،نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا،نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما،تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها،بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز،میهن جوان ندارد

دارا ! کجای کاری،دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند،دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی،فریادمان بلند است
اما چه سود اینجا، نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است، این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما، دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی
بی نام تو، وطن نیز، نام و نشان ندارد


سیمین بهبهانی
مهتاب الف پاسخ داد:

باران یعنی تو برگردی . . . جمعه 12 بهمن 1397 08:52 ب.ظ
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شکود روشن زشمع اعتراف
با کس ار بد کرده ای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچ کس را هیچ جا رسوا مکن
زر بدست طفل دادن ابلهیست
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آئینه باش
هرچه عریان دیده ای افشا مکن


مولانا
مهتاب الف پاسخ داد:

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

..............................

 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  دانلود آهنگ , روانشناسی , آزمون روانشناسی , دلنوشته عاشقانه , داستان های مهتاب , دلنوشته , عکاسی های مهتاب , عکاسی های خودم , داستان دنباله دار , تست روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو