روح در آینه-قسمت اول
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 27 دی 1397
زمان :
 10:35 ب.ظ
نظرات |

صبحی سرد بود. تازه از کابوسی سیاه بیدار شده بودم و باید صورتم را می شستم.

به دستشویی رفتم. اتاقکی کاشی شده با شیرآب سرد و گرم، و بدون آینه. سالها بود

در خانۀ من از آینه خبری نبود. درست از روزی که ازدواج کردم... چه سالی ازدواج

کردم؟ یادم نیست. اما چه اهمیتی دارد؟ او مرا درک می کند. او تنها کسی است

که قصد ندارد مرا در بیمارستان روانی بستری کند. اولین بار چه زمانی بود؟

یادم نیست. تنها می دانم آنها دائم به سراغم می آیند. نمی گذارند راحت باشم.

همسرم این را می داند. مادرم هم می دانست اما کمکم نمی کرد. او خانه را پر

از آینه کرده بود. انگار می خواست مرا با این کارش دیوانه کند تا متقاعد شوم که

واقعأ باید به بیمارستان بروم. در آن صبح سرد صورتم را با آب ولرم شستم.

موهایم را برس کشیدم. نیازی به آرایش ندارم، چون برای آرایش کردن به آینه

نیاز هست و من از آینه بیزارم. سالها پیش می گفتند دختر زیبایی هستم.

نمی دانم هنوز هم دیگران این نظر را دارند یا نه؟ همسرم باور دارد که من

زیبا هستم. او می گوید باید هرآنچه آنها می خواهند انجام دهیم تا دست

از سرم بردارند. سالهاست که از آینه خبری نیست اما آنها هنوز هم از شیشه ها

استفاده می کنند. همسرم شیشه تمام پنجره های خانه را برداشته و به جای

آن دیوار کشیده است. اما آنها از شیشه های فروشگاه ها، اتومبیل ها و

هر چیزی که بتوانند استفاده می کنند تا با من حرف بزنند. وقتی ظاهر

می شوند خواسته ای دارند. اما من آنقدر از ظاهرشان می ترسم که نمی توانم

به حرفهایشان توجه کنم. آنها زنده نیستند.

به اتاق برگشتم. باید صبحانه می خوردم. همسرم از قبل برایم نیمرو درست

کرده بود. می دانست می ترسم درون ماهیتابه تمیز را نگاه کنم. آنها هرگز در

ماهیتابه ظاهر نشده بودند اما من از هر چیزی که می توانست تصویر صورتم را

منعکس کند، وحشت داشتم. صبحانه را بدون نگاه کردن به محتویات آن خوردم.

از سوراخ کوچکی که باقیمانده پنجرۀ آشپزخانه بود بیرون را نگریستم. مردم

بدون توجه به خانۀ ما در رفت و آمد بودند. گهگاه چند کودک برای بازی در

اطراف خانه پرسه می زدند. اما خیلی زود صدای پدر و مادرشان درمی آمد.

انگار مردم از من و زندگی منزوی ام پرهیز می کردند.


ادامه دارد...



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان روح در آینه-روح در آینه-داستان ترسناک-داستان دنباله دار-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
باران یعنی تو برگردی جمعه 28 دی 1397 03:16 ب.ظ
در واقع تنها دو چیز هست،
که می‌تواند یک انسان را تغییر دهد:
عشقی بزرگ یا خواندن کتابی بزرگ!



پل دزلمان
مهتاب الف پاسخ داد:

به سمت خدا جمعه 28 دی 1397 03:08 ب.ظ
صبح یعنی پرواز

قد کشیدن در باد

چه کسی می گوید

پشت این ثانیه ها

تاریک است ؟

گام اگر برداریم

روشنی نزدیک است ..

#سهراب_سپهرى



کانال تلگرام : be_samtekhoda@
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

..............................

 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  تست روانشناسی , روانشناسی , داستان های مهتاب , دلنوشته عاشقانه , عکاسی های مهتاب , عکاسی های خودم , دلنوشته , دانلود آهنگ , آزمون روانشناسی , داستان دنباله دار ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic