داستان اسرار آینه-قسمت بیست و دوم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 8 اردیبهشت 1396
زمان :
 06:38 ق.ظ
نظرات |

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg

مه سفید و غلیظ کنار رفت تا هانا بتواند تصویری از یک قبرستان ببیند. با اندوه ناله کرد:"آه خدای بزرگ!

او مرده است!" اما بعد آن ها را دید که کنار هم بر سر قبری که چندان تازه نبود، ایستاده بودند. هر دو

میانسال بودند با تارهای سفید لابلای موهایشان. موهای طلایی آن مرد ریخته و کم پشت شده بود.

اما هنوز هم به راحتی می شد او را شناخت. دادا با چشم های بی نظیرش و چین هایی که مثل خط

خطی های یک کودک خشمگین بر روی یک اثر هنری زیبا بود، برگشت و به مرد نگاه کرد. نگاهش پر

از غم بود. مرد پرسید:"شوهرتان بود؟"دادا با صدایی آرام جواب داد:"بله"-"تازه فوت کرده است؟"-"نه،

دو سالی می شود."-"چرا مرد؟"-"به دلیل حملۀ قلبی." مرد سرش را با تأسف تکان داد و گفت:"خدا به

شما صبر بدهد."مرد چند قدمی از دادا دور شد. به افق های دور و به درختهایی که شاخه هایشان در

آغوش باد تکان میخورد نگاه کرد و بعد برگشت , گفت:"خواهرم خدا ان شاء
الله بیامرزدش." دادا گفت:"ممنون، خدا رفتگان شما را هم بیامرزد."صدای بوق ماشینی به گوش رسید و به دنبال

آن دادا به مرد گفت:"خداحافظ" و بعد به سمت ماشین حرکت کرد. هانا به دنبال او دوید. راننده

ماشین سیبل های مشکی کوتاهی داشت و با بی حوصلگی بیرون را نگاه میکرد. هانا او را شناخت.

مگر می توانست پدرش را نشناسد. دادا برگشت و سوار ماشین شد و هانا را میان مه غلیظی که باقی

ماندۀ خاطره اش را می پوشاند، تنها گذاشت. وقتی به خود آمد دادا را صدا زد اما جوابی نشنید. به حیاط

رفت و او را دید که روی تراس نشسته است و روبه رویش یک سینی چوبی زیبا با دو استکان کمر باریک

و قندان کریستال و کاسه ای کوچک پر از کشمش بود. از روی استکان های چایی بخار سفید و رقیقی

برمی خواست. او را صدا زد و با دست اشاره کرد که کنارش بنشیند. هانا بی هیچ حرفی کنار او نشست.

در سکوت به درختان حیاط نگاه کردند و هانا به سعید اندیشید.




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-اسرار آینه-داستان اسرار آینه-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
منیژه یکشنبه 14 خرداد 1396 03:11 ب.ظ
با تشکر از انتخاب مطالب وعکس هایی که گذاشتید. همه عالی هستند.موفق باشید.
مهتاب الف پاسخ داد:

ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  داستان های مهتاب , عکاسی های خودم , روانشناسی , دانلود آهنگ , دلنوشته عاشقانه , تست روانشناسی , دلنوشته , آزمون روانشناسی , داستان های خودم , داستان دنباله دار ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ