داستان شادشاد کوچولو- قسمت شانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 جمعه 25 فروردین 1396
زمان :
 06:15 ق.ظ
نظرات |



خرس قهوه ای به رغم هیکل قوی و بزرگش می توانست خیلی تند بدود. فقط چند گام مانده بود که بچه ها به

آب برسند که خرس به آن ها رسید، با یک چرخش ماهرانه جلویشان پرید و با پنجه های تیزش فسقلی را شکار

کرد.شادشاد آهی از سر افسوس و ناراحتی کشید و برای لحظه ای باور کرد برای همیشه دوستش را از دست داده

است و در چند ثانیه هزاران فکر از ذهنش عبور کرد. خودش را سرزنش کرد که فکر جستجو در جنگل بدون بزرگترها

به سرش زده و جان تنها دوستش را به خطر انداخته بود. خرس فسقلی را در چنگالش داشت و شادشاد به راحتی

 می توانست فرار کند، اما آنجا ماند تا شجاعانه هرکاری از دستش بر می آید انجام دهد. مثلأ می توانست از دور


شاخه های درختان و سنگریزه ها را به سمت خرس پرتاب کند، هرچند این کار آسیبی به هیکل بزرگ و تنومند خرس

نمی زد اما می توانست حواس او را پرت کند تا فسقلی بتواند فرار کند. فسقلی در میان پنجه های تیز او به سختی

تلاش می کرد که خود را نجات دهد. شادشاد خم شد که اولین سنگریزه را بردارد که در کمال تعجب دید، خرس

قهوه ای با صدای بلندی گفت:"گوش کنید!" فسقلی همچنان در حال تقلا بود و شادشاد هم اولین سنگ را پرتاب

کرد. خرس با عصبانیت غرید:" با شما هستم! گوش کنید!"بچه ها از ترس سر جایشان خشکشان زد. خرس گفت:

"شما دوتا بچه وسط جنگل چه می کنید؟ آن هم بدور از پدر و مادر و بزرگترهایتان". بچه ها نمی دانستند در جواب

خرس چه باید بگویند. فسقلی گریه کنان گفت:"به دنبال مادرهایمان می گشتیم. آن ها پنج روز است گم شده اند."

خرس گفت:"اشتباه بزرگی کردید که تنهایی به چنین مکانی آمده اید. اما
سنجاب کوچک به چند دلیل امروز تو را

نمی خورم. اول این که من تازه غذا خورده ام و کاملأ سیر هستم. اما دلیل مهم ترم این است که جنگل در خطر

نابودی است. اگر ما حیوانات دست به دست هم ندهیم، انسان ها به زودی ما را سر به نیست خواهند کرد."

بچه ها از شنیدن این حرف آن هم از زبان یک خرس قهوه ای بزرگ و وحشی تعجب کردند. خرس گفت:"من به

تازگی بچه هایم را در آتش سوزی از دست داده ام.خیلی ها به خاطر نادانی انسان ها جانشان را از دست دادند.

اما خیلی قبل از این آتش سوزی هم انسان ها زندگی ما را از راه های مختلف به خطر انداخته بودند. شما بچه

هستید و یادتان نیست، اما چند سال پیش این کوه ها پر بود از انواع مختلف عقاب و کبوتر که در آسمان به

صورت دسته های زیبا حرکت می کردند. اما حالا اثری از هیچکدامشان نیست. در مورد گلۀ آهوهای زیبا که

حتمأ شنیده اید....انسان ها حتی به خودشان هم رحم نمی کنند. درخت ها را قطع می کنند. در طبیعت زیبا

زباله هایشان را رها می کنند و نمی دانم پیش خودشان دقیقأ چه فکری کرده اند؟ واقعأ فکر می کنند دستی

از غیب می آید و زباله هایشان را بر می دارد. یا این که فکر می کنند وقتی بعد از اتمام خوش گذرانی از جنگل

خارج می شوند، دیگر برای همیشه از جنگل بی نیاز هستند و به این مکان باز نخواهند گشت؟"


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوجولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  داستان های خودم , داستان های مهتاب , تست روانشناسی , داستان دنباله دار , دانلود آهنگ , عکاسی های خودم , دلنوشته , دلنوشته عاشقانه , روانشناسی , آزمون روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ