تبلیغات
شب مهتابــــــــی - داستان شادشاد کوچولو- قسمت پانزدهم
 
داستان شادشاد کوچولو- قسمت پانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 سه شنبه 28 دی 1395
زمان :
 11:46 ب.ظ
نظرات |



خرس بزرگ قهوه ای هنوز از راه نرسیده بود، اما بچه ها با دیدن استخوان حیوانات خورده شده متوجه حضور

 حیوانی وحشی و بزرگ در اطراف خود شدند. شادشاد گفت:"فکر میکنی کار چه حیوانی بوده است؟" فسقلی

که از ترس بر خود می لرزید گفت:"نمیدانم... شاید شیر یا پلنگ بوده است...شاید هم خرس." شاد شاد گفت:

"مامان گفت در منطقه ما هیچ شیر یا پلنگی زندگی نمی کند. قبلأ پلنگ هایی اینجا زندگی می کردند که آدمها

 همه شان را شکار کردند و نسلشان را منقرض کردند." فسقلی که هراسان به اطراف نگاه میکرد گفت:"فکر

 میکنی کار یک خرس باشد؟"شادشاد به علامت بله، سرش را تکان داد. فسقلی گفت:"بهتر نیست برویم یک

جایی قایم شویم؟ به زودی هوا تاریک می شود و اگر گرفتار یک خرس شویم مطمئنأ زنده نخواهیم ماند."

شادشاد گفت:"تا بحال نشنیده ام خرس ها از سنجابهای کوچک مثل من تغذیه کنند، اما حتمأ خرگوش

میخورند. پس بهتر است اول جایی برای پنهان شدن تو پیدا کنیم."فسقلی از شدت اندوه و نگرانی آهی کشید

و بعد اشکهایش سرازیر شد:"دلم میخواهد به خانه مان برگردم. چهار روز است در جنگل سرگردانیم و هیچ

ردی از مادرهایمان پیدا نکرده ایم. ممکن است آنها مُرده باشند و ما هم به زودی طعمه حیوانات وحشی

خواهیم شد..."شادشاد که خود خیلی ناراحت و غمگین بود، سعی کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد

تا بتواند دوستش را دلداری دهد:"مطمئنم آنها زنده هستند و ما پیدایشان می کنیم.بعد همگی با هم به

 خانه برمی گردیم.مطمئنم که..."
در همان هنگام صدای خرناس ترسناکی شنیده شد. شادشاد بقیه حرفش را خورد و هردو

با ترس و لرز به اطراف نگاه کردند. مطمئنأ صدا متعلق به خرس قهوه ای بود که در فاصله چند متریشان

 ایستاده بود. بچه ها از ترس خشکشان زد و نتوانستند کوچکترین حرکتی انجام دهند. خرس هم همانطور

 سر جایش ایستاده بود و آنها را برانداز میکرد. چند ثانیه گذشت و بعد شادشاد خود را جمع و جور کرد و در

حالی که دست دوستش را محکم در دست گرفته بود فریاد زد:"فرار کن" و به سمت رودخانه شروع به دویدن

کرد. خرس هم خرناسی کشید و به دنبال آنها دوید. فسقلی گفت:"من نمی توانم سریع بدوم. آن خرس مرا

 شکار خواهد کرد. همین جا می میرم..." شادشاد که بدن کوچکش از عرق خیس شده بود به رودخانه نگاه کرد

که چقدر دور به نظر می رسید و با خود فکر کرد:" شاید حق با فسقلی باشد..."


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان دنباله دار-داستان شادشاد کوجولو-داستان های مهتاب-داستان های خودم-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نسترن سه شنبه 19 بهمن 1395 04:06 ب.ظ
مهتاب جان کانال تلگرامی نداری برای داستان ها ونوشته دوست دارم عضو بشم اگه داری وامکان عضویت هست. لینکششو همینجا بفرست.ممنونم
مهتاب الف پاسخ داد:

نه عزیزم
هرچی هست همینجا توی وبلاگ هست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

..............................

 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  دلنوشته عاشقانه , عکاسی های خودم , داستان های مهتاب , روانشناسی , دلنوشته , دانلود آهنگ , آزمون روانشناسی , تست روانشناسی , عکاسی های مهتاب , داستان دنباله دار ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ