تبلیغات
شب مهتابــــــــی - خاطرات پاییزی
 
خاطرات پاییزی
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 19 مهر 1395
زمان :
 11:21 ب.ظ
نظرات |


http://s7.picofile.com/file/8247140950/%D8%B4%D8%A8_%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C_1_.jpg
این روزها آنقدر به زندگی مشغولم، که زندگی را از یاد برده ام...

گاهی فراموشم می شود مهتاب؛ یاد تو اما، هرگز از یاد نخواهد رفت....

مثل دفترهای خاطراتم؛ گرچه دور ریختم تو را، اما خاطره ها مثل لکه های قهوه ته فنجان سفید،

به مغزم چسبیده اند... گاهی، نامت را همچون نوای گنگ پرنده ای ناشناخته، در گلو می نوازم و

گاه آنقدر از زمان خود دور می شوم که با زمانِ تو یکی می شوم...

گاهی، لحظه ها دلچسبند مثل دانه های سرخ انار وقتی کنار پنجره باران را نگاه میکنم و گاه، تلخ

می شوند مثل فکرهایی که با دانه های تسبیح از میان دستهایم می لغزند و خاطرات تو را یک به یک،

سیاه و سفید، در صحنه های رنگی خواب ها می شمرند...

پاییز آمد و دیگر تو نیستی تا آوازش را به جهان تقدیم کنی... انگار آنقدر برای آمدنش شادی میکردی

که جایت را برای همیشه به او دادی... تمام کتابها را میگردم شاید جایی، گوشۀ برگهای زرد و کهنه شان

نشانی از شازده کوچولویی که سیاره اش را به مقصد ناکجا ترک کرد، پیدا کنم....

یادت گرامی......

ای دوست ای صمیمی، گر می روی خدا را

یاد آر گاه گاهی در ماه روی ما را


مرتبط با : شعرها و دلنوشته های مهتاب
برچسب ها : دلنوشته عاشقانه-دلنوشته-دلنوشته های خودم-دلنوشته های مهتاب-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رها یزدانی سه شنبه 20 مهر 1395 12:18 ب.ظ
سلام دوست عزیز مرسی که اومدی به وب من :)

شما هم مطالب زیبایی تو وبت می زاری برای همین وبلاگت رو تو مجله هفتگی آنلاین معرفی کردم.

اگه موافقی با من تبالدل لینک بکنی وب منو با عنوان طراحی سایت لینک کن و بهم خبر بده. خوشحال میشم :)









send by iAlexa.ir
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت

وقت عزیز رفت بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور صراحی و جام رفت

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت

بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت

در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت

دیگر مکن نصیحت حافظ که ره نیافت
گمگشته‌ای که باده نابش به کام رفت

..............................

 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  داستان های مهتاب , تست روانشناسی , دانلود آهنگ , دلنوشته , دلنوشته عاشقانه , عکاسی های مهتاب , آزمون روانشناسی , عکاسی های خودم , داستان دنباله دار , روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ