تبلیغات
شب مهتابــــــــی - داستان شادشاد کوچولو- قسمت سیزدهم
 
داستان شادشاد کوچولو- قسمت سیزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 چهارشنبه 17 شهریور 1395
زمان :
 10:19 ق.ظ
نظرات |



به بیرون نگاه کرد. خبری از جغد مادر نبود. حالا جوجه جغدهای گرسنه با شدت بیشتری به چکمه نوک می زدند.

شادشاد گفت:" مثل این که حق با توست..."فسقلی با صدایی لرزان پرسید:"خوب نقشه ات چیست؟" شادشاد گفت:

" الان وقتش است! باید برویم ته این لانه، هر دو یک گوشه اش بایستیم و آن را هول بدهیم و باید با همه توان

 آن را از بالای درخت به پایین بیاندازیم." فسقلی گفت:" اما این لانه که مثل یک توپ گرد نیست که بشود آن را

قل داد! چطور میتوانیم جابه جایش کنیم؟" شادشاد در قسمت پاشنۀ چکمه ایستاد و گفت:"می دانم راه حل

چندان خوبی نیست، اما در حال حاضر این تنها شانس ماست. به زودی جغد مادر برمیگردد و کار ما ساخته است،


البته اگر قبل از آن جوجه ها تکه پاره مان نکرده باشند!"فسقلی دوید و کنار او ایستاد. آنجا به زور خود را جا دادند.

شادشاد گفت:" خیلی خوب. زود باش هول بده. اگر بتوانیم فقط یک کم این لانه را هول بدهیم از آشیانه جغدها به

پایین پرت خواهد شد!". دخترها تمام توانشان را به کار بردند و برخلاف تصورشان چکمه در اولین تلاششان به

حرکت درآمد. جوجه جغدها که متوجه شدند غذایشان در حال فرار است با شدت بیشتری شروع به نوک زدن کردند.

فسقلی گفت:"فکر نمیکنم دیگر فرصت چندانی داشته باشیم." شادشاد با تکان دادن سر حرف او را تأیید کرد و بار

دیگر تلاش کردند. اینبار نوک چکمه کاملأ به هوا برخاست. نوک زدنهای جوجه جغدها هم باعث شد حرکت چکمه

سریع تر باشد و زمانی که پنچۀ چکمه با صدایی بلند بر لبۀ آشیانۀ جغد افتاد، شادشاد که هیکل کوچکتری داشت

و در هر سوراخ سنبه ای جا می شد، روی سر فسقلی ایستاد و با تمام توانش نوک چکمه را به سمت بیرون فشار

داد. سرانجام چکمه از بالای درخت سقوط کرد و روی بوتۀ نیم سوختۀ توت فرنگی افتاد. فسقلی خنده کنان گفت:

"باورم نمی شود که بالاخره این کار را کردیم!" شادشاد گفت:" بهتر است هرچه زودتر از اینجا برویم." و از چکمه

بیرون پریدند. سپیده دم و هوا تاریک روشن بود. صدای بال بال زدنهای جغد مادر به گوش می رسید. وقتی

جغد که موشی را در میان پنجه های خود داشت به آشیانه اش رسید، اثری از چکمه ندید. موش مرده را بین

جوجه هایش انداخت و با اشتیاق غذا خوردن بچه هایش را تماشا کرد.

شادشاد و فسقلی نفس زنان کنار یک درخت بزرگ توقف کردند. شادشاد گفت:"نجات پیدا کردیم، اما جنگل پر از

حیوانات وحشی است. حالا به کدام سمت برویم؟ در ضمن من خیلی گرسنه ام. غذایمان هم تمام شده است."

فسقلی گفت:" نگران نباش. من چند دانه تمشک برداشته ام. همان طور که اول پیشنهاد دادی مسیر آب را

دنبال می کنیم."


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان شادشاد کوچولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
شادی جمعه 19 آذر 1395 07:40 ب.ظ
سلام خاله جون امیدوارم خوب باشی داستان شادشاد کوچولو واقعا داستان عالی ایه عاشقتم نفسی
مهتاب الف پاسخ داد:

قربونت برم عزززززززززززززیززززززززززم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  عکاسی های خودم , دلنوشته عاشقانه , داستان های خودم , دانلود آهنگ , داستان دنباله دار , آزمون روانشناسی , تست روانشناسی , دلنوشته , روانشناسی , داستان های مهتاب ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ