تبلیغات
شب مهتابــــــــی - داستان شادشاد کوچولو- قسمت دوازدهم

تو با خدای خود انداز کار، و دل خوش دار...........که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند !

 
داستان شادشاد کوچولو- قسمت دوازدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 6 شهریور 1395
زمان :
 07:59 ب.ظ
نظرات |



سرانجام جغد آن ها را به لانه خود برد. سر و صدای جوجه جغدها بلند شد. همه گرسنه و منتظر غذا بودند.

فسقلی و شادشاد وحشتزده به انتهای چکمه پناه بردند. جغد مادر نوکش را داخل چکمه برد تا آنها را بیرون

بیاورد. بچه ها با صدای بلند فریاد زدند. کله جغد بزرگ بود و نمی توانست سرش را داخل بیاورد. خوشبختانه

نوکش هم کوتاه بود و به بچه ها نمی رسید. پس از کمی تلاش جغد از تلاش دست کشید. فسقلی با صدایی

خفه گفت:" مثل این که نمی تواند ما را شکار کند..." شادشاد گفت:" امیدوارم همین طور باشد. اما ما که تا

ابد نمی توانیم اینجا پنهان شویم، بالاخره باید بیرون برویم. جغد هم این را می داند. کافی است یک مدت

صبر کند و طعمه ها خودشان از سوراخ بیرون می آیند". فسقلی زیر گریه زد و گفت:" نمیخواهم اینطوری

بمیرم. کاش حداقل می توانستم یکبار دیگر مادرم را ببینم." شادشاد که اشکهایش روی گونه سرازیر شده بود


 گفت:"من هم خیلی می ترسم.کاش دیشب توی این سوراخ نمی خوابیدیم..." همانطور که به ته چکمه

چسبیده بودند با اضطراب بیرون را نگاه کردند. پرهای جغد هر از گاهی از سوراخ چکمه پیدا بود.

جوجه جغدها همچنان سر و صدا می کردند و با نوک های کوچکشان سعی داشتند چکمه را سوراخ

کنند. شادشاد ضربه ای را به پشتش احساس کرد و در حالی که از کف چکمه فاصله میگرفت گفت:

"اینطور که اینها دارند نوک می زنند به زودی این لانه سوراخ می شود و ما گیر می افتیم.به نظرت باید

چیکار کنیم؟" فسقلی گریه کنان گفت:"نمی دانم...ما داریم می میریم...داریم می میریم...حتی پدر

و برادرهایم نمی دانند باید کجا را دنبال من بگردند.." شادشاد سعی کرد افکارش را متمرکز کند.

ناگهان فکر خوبی در ذهنش جرقه زد:"من میدانم باید چیکار کنیم!" فسقلی با چشم هایی اشکبار

حیرتزده و امیدوار نگاهش کرد:" چه فکری؟!" شادشاد گفت:"فقط باید صبر کنیم جغد مادر لانه را

ترک کند و تحمل درد را هم داشته باشیم!" فسقلی که هنوز منظور او را نفهمیده بود گفت:"فکر

می کنم جغد مادر رفته است. دیگر صدای بالهایش را نمی شنوم." شادشاد آهسته به سمت دهانه

چکمه رفت و گفت:"بگذار مطمئن شویم!"


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوچولو-داستان شادشاد کوچولو-داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان دنباله دار-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
کدام راه مرا میبرد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد...

صدای باد می آید

عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادهای فرسوده

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید...

..........................................................


تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست / نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست!


فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم / که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست


همان بس است که با سجده دانه برچیند / کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست!


به وصف هیچ کس جز تو دم نخواهم زد / خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست!


که گفته است که من شمع محفل غزلم؟! / به آب و آتش اگر می زنم بخاطر توست


"فاضل نظری"


.................................
دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است



به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است



چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ دلخوشی غنچه ها پژمرده است



اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است



از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است



فاضل نظری

........................................



زیر تاریکی شب

دیدن مهتاب قشنگ است

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز که هست !

حس پرواز قشنگ است

قلمم

دفتر شعرم

همه را باد ربود

خبری نیست

رقص ژولیدۀ نیزار قشنگ است

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه کن

گریه قشنگ است!)


......................................................

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند / نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش / که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند / هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک / چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خـدای خود انداز کار و دل خوش دار / که رحم اگر نکند مدعی؛خـدا بکند!

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری / به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد / مگر دلالت این دولتش صبا بکند
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  کدامیک از قسمتهای وبلاگ شب مهتابـــــــی را بیشتر می پسندی؟(میتونی چند گزینه رو انتخاب کنی)









 
   
   
   
 
 
   
   
   
  تست روانشناسی , راه رسیدن به رویاها , داستان های مهتاب , عکاسی های خودم , دلنوشته عاشقانه , دلنوشته , آزمون روانشناسی , روانشناسی , داستان دنباله دار , داستان های خودم ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ