تبلیغات
شب مهتابــــــــی - داستان شادشاد کوچولو- قسمت یازدهم
 
داستان شادشاد کوچولو- قسمت یازدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 4 مرداد 1395
زمان :
 12:03 ب.ظ
نظرات |



هرچقدر می گشتند سوراخ مناسبی پیدا نمیکردند. زیر یک تپه کوچک سوراخی دیدند و فسقلی هیجان زده

به سمت آن دوید اما راسویی سر از سوراخ بیرون آورد با اخم آنها را نگاه کرد. منظورش این بود که کسی

حق ندارد به خانه اش نزدیک شود. کمی دیگر پیاده روی کردند تا عاقبت در تاریکی خانۀ کوچکی یافتند.

کم کم صدای زوزۀ ترسناک گرگها شدت گرفت. شادشاد گفت:" این دیگر چه جور خانه ای است؟" خانه از

چرم ساخته شده بود، شاید هم از ماده ای شبیه چرم. یک سوراخ روی زمین که در وسطش پیچ کوچکی

هم قرار داشت. بچه ها تا بحال یک لنگه چکمۀ ساق بلند در جنگل ندیده بودند. فسقلی گفت:" چطور باید


بفهمیم کسی داخلش زندگی نمیکند؟" شادشاد گفت:" من کوچک و فرزم. میروم داخل و نگاهی می اندازم.

اگر دیدم خالی است صدایت میکنم که بیایی تو." فسقلی با قدردانی سرتکان داد و منتظر ماند. شادشاد

داخل خزید و بسیار مراقب بود که اگر با مار یا حیوان وحشی دیگری روبرو شد به سرعت فرار کند. اما

داخل چکمه خالی خالی بود. از آنجا دوستش را صدا زد:" فسقلی لی لی لی" فسقلی که در تاریکی با

هراس به اطرافش نگاه میکرد نفس راحتی کشید و داخل چکمه خزید :"شادشاد! عجب لانه خوبی

پیدا کرده ایم. زیاد بزرگ نیست اما گرم است و تا صبح می توانیم راحت بخوابیم. فقط باید سوراخش

را پنهان کنیم."صدایشان در سکوت لانه منعکس می شد. شادشاد گفت:" درست می گویی اما من خیلی

خوابم می آید و نمی توانم ..." هنوز حرفش تمام نشده بود که خوابش برد، بهرحال او هنوز یک بچه

کوچک بود. فسقلی هم سرش را بر زمین گذاشت و در حالی که از سوراخ چکمه به فضای یکدست

تیرۀ بیرون می نگریست به خوابی عمیق فرو رفت. معلوم نشد چند ساعت خوابیده اند که با تکانهایی

شدید و ناگهانی از خواب پریدند. شادشاد فریاد زد:" زلزله !" فسقلی که نزدیک در خوابیده بود با

چشمهایی سرخ از خواب پرید و هر دو بهم چسبیدند. هنوز صبح نشده و هوا تاریک روشن بود.

شادشاد گفت :"باید از اینجا بیرون برویم." فسقلی نگاهی به بیرون انداخت و با لحن اندوهگینی

گفت:" نمی توانیم..." شادشاد حیرتزده پرسید:"چرا؟ چرا نمی توانیم؟" فسقلی گفت:" بیا بیرون را

ببین. ما روی هوا هستیم."بچه ها قبلأ داستان هایی ترسناک در مورد جغدها خوانده بودند. آنهایی

که با عمو جغد خیلی فرق داشتند. عمو جغد پیر دوست آنها بود اما جغدهای اعماق جنگل شکارچی

آنها! جغدهای شب که بیرحمانه موش ها، بچه خرگوش ها و سنجاب هایی را که از لانه بیرون آمده

بودند پیدا کرده و با خود می بردند. بچه ها باید کاری می کردند. شادشاد جایش را با فسقلی عوض

کرد و سعی داشت کنترل اوضاع را بدست بگیرد. مادرش گفته بود وقتی بترسی نمی توانی درست

تصمیم بگیری. بنابراین باید ترس را از خودت دور کنی و از عقلت برای پیدا کردن یک راه حل خوب

استفاده کنی.


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان شادشاد کوچولو-داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان دنباله دار-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  آزمون روانشناسی , تست روانشناسی , داستان دنباله دار , دانلود آهنگ , روانشناسی , داستان های خودم , دلنوشته عاشقانه , داستان های مهتاب , عکاسی های خودم , دلنوشته ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ