داستان شادشاد کوچولو- قسمت نهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 7 تیر 1395
زمان :
 02:51 ب.ظ
نظرات |




هوا بسیار گرم بود و دو بچۀ کوچک تشنه شده بودند. شادشاد گفت:"بهتر است به سمت رودخانه حرکت کنیم."

فسقلی سرش را به علامت موافقت تکان داد و هر دو به آن سو دویدند. باد خنکی وزیدن گرفت و برگهای نیمه

سوختۀ درختان را به حرکت در آورد. تا رودخانه راه زیادی نمانده بود، این را از صدای شُرشُر آبی که هر لحظه

واضح تر می شد، به راحتی می شد فهمید. وقتی به رودخانه رسیدند آفتاب به شدت میتابید و هوا به گرم ترین

حد خود رسیده بود. دخترها توی آب پریدند و از خنکی آن غرق لذت شدند. فسقلی یک مشت آب توی صورت

شادشاد پاشید و او هم در جواب کلۀ سفید دوستش را توی آب فرو کرد. بعد آب بازی شروع شد. بالاخره آنها

دوتا بچه بودند و به بازی احتیاج داشتند. بعد از نیمساعت خوشگذرانی شادشاد فریاد زد:" خدای بزرگ !


فسقلی ! دارد دیرمان می شود ! هرلحظه ممکن است مارا پیدا کنند ! "فسقلی که موهای خیسش روی

صورتش چسبیده و روی تخته سنگی وسط رودخانه دراز کشیده بود، ناگهان از جایش جست و گفت:" و بدتر

از آن ! مادرهایمان در خطر هستند ! آن وقت ما اینجا نشسته ایم و آب بازی میکنیم !" هر دو لحظه ای

شرمگین سکوت کردند و بعد به سرعت به راهشان ادامه دادند. تا عصر مسیری طولانی را پا به پای رودخانه

طی کرده بودند. گهگاه ماهی ها از پشت لایه نازک آب پیدا می شدند اما بچه ها به آنها توجهی نداشتند.

می ترسیدند اگر به ماهی ها نگاه کنند باز هوس آب بازی به سرشان بزند و مادرها و مأموریت مهمشان

را فراموش کنند. نزدیک غروب چشمشان به تکه سنگ سیاه عجیبی کنار رودخانه افتاد. شادشاد وقتی

صدای جیغ و گریۀ فسقلی را شنید ترسید و داد زد:" چی شده فسقلی؟" فسقلی که نمی توانست حرف

بزند با هق هق به سنگ سیاه اشاره کرد و گفت:" عمو لاکی ...."




مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : شادشاد کوچولو-داستان های خودم-داستان های مهتاب-داستان دنباله دار-داستان شادشاد کوچولو-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  تست روانشناسی , داستان دنباله دار , داستان های مهتاب , دلنوشته عاشقانه , داستان های خودم , دلنوشته , دانلود آهنگ , عکاسی های خودم , روانشناسی , آزمون روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ