تبلیغات
شب مهتابــــــــی - معرفی و دانلود کتاب بادبادک باز- خالد حسینی

تو با خدای خود انداز کار، و دل خوش دار...........که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند !

 
معرفی و دانلود کتاب بادبادک باز- خالد حسینی
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 دوشنبه 31 خرداد 1395
زمان :
 01:00 ب.ظ
نظرات |

با سلام

دوستان عزیزم

میخوام امروز یک رمان واقعأ تآثیرگذار رو بهتون معرفی کنم که خوندنش خالی از لطف نیست.از اون

داستان هاییه که با وجود رخ دادن در فرهنگی متفاوت، داستان زندگی هرکدوم از ماها رو برامون تداعی

 میکنه، قصه مردی و نامردی ها، دوستی ها و دشمنی ها و سوالاتی که کم کم
در گذر زمان جوابهاشون

 پیدا می شه. قصۀ آدمهای معمولی که می ترسن، حسادت میکنن، رنج می برن، عاشق میشن و از

کوچه پر پیچ و خم زندگی گذر میکنن...

من با این داستان از صفحه اول تا آخر اشک ریختم و میتونم به جرأت بگم بهترین رمانی بود که در تمام

طول عمرم خوندم.ردلم میخواد شما هم اگه اهل کتابی، خوندن این چند رمان رو از دست ندی:

نام کتاب: بادبادک باز

نویسنده: خالد حسینی




امیر شخصیت اصلی داستان با خاطراتی تلخ از گذشته ای شوم، به کشورش افغانستان برمیگرده،

افغانستان تحت سلطۀ طالبان..... برمی گرده تا با چیزهایی روبه رو بشه که عمری ازشون فراری

بوده. داستانش رو تعریف نمیکنم چون نمیخوام ذره ای از لطفش کم بشه.فقط بریده هایی ازش رو

اینجا میذارم:

دانلود در ادامه مطلب



مشکل آنهایی که به هرچه می گویند عقیده دارند همین است؛ فکر میکنند همه همین جورند !

........................

دیگر از کنج خیابان پیچیده بود و چکمه های لاستیکیش برف را می کوبید. ایستاد و رو برگرداند

دستها را دور دهان کفچه کرد. داد زد:"جانم هزار بار فدایت..."

.......................


غلبه کردن بر تاریخ آسان نیست، همین طور مذهب. در نهایت من پشتون بودم و او هزاره. من


سنی بودم و او شیعه و هیچ چیز نمی توانست این موضوع را تغییر دهد، هیچ چیز !


.......................

فقط یک لبخند بود، نه بیشتر. این کار همه چیز را روبه راه نمیکرد. هیچ چیز را رو به راه نمیکرد.


فقط یک لبخند، چیزی به این حقیری. برگی در جنگل که پس از رمیدن پرنده ای می جنبد. اما


من به استقبالش رفتم، با آغوش باز. چون بهار که از راه می رسد، برف ها را ذره ذره آب میکند، و


شاید بتوانم شاهد نخستین دانه های برف باشم.

..........................

ناراحت شدن از یک حقیقت بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است.

......................

حسن این طوری بود. لعنتی آن قدر بی غل و غش بود که پیش او آدم همیشه حس می کرد


ریاکار است.

.........................

بابا گفت: «خوبه.» اما نگاهش حیران بود. «خب هرچی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود


دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. می فهمی چی می گویم؟»


مایوسانه آرزو کردم و گفتم کاش می فهمیدم و گفتم «نه بابا جون» نمی‌خواستم دوباره ناامیدش کنم.


بابا با بی حوصلگی آهی کشید. با این کار دوباره دلم را سوزاند، چون او اصلاً آدم بی حوصله ای نبود.


یادم آمد که تا هوا تاریک نمی شد، هیچ وقت به خانه نمی آمد، همیشه خدا تنهایی شام می خوردم.


وقتی می آمد خانه، از علی می پرسیدم بابا کجا بوده، هر چند خودم خوب می دانستم که سر ساختمان


بوده، سرکشی به این، نظارت به آن. مگر این کارها حال و حوصله نمی خواست؟ از تمام آن بچه هایی که


داشت برایشان پرورشگاه می ساخت متنفر بودم؛ گاهی وقت ها آرزو می کردم کاش همه ی آن ها با پدر و


مادرهایشان مرده بودند. بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن


شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن


حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی، می فهمی؟»



لینک دانلود کتاب بادبادک باز- خالد حسینی



مرتبط با : دانلود کتاب(روانشناسی/شعر/رمان) و معرفی کتاب
برچسب ها : بادبادک باز-کتاب بادبادک باز- خالد حسینی-دانلود کتاب بادبادک باز-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
کدام راه مرا میبرد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد...

صدای باد می آید

عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادهای فرسوده

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید...

..........................................................


تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست / نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست!


فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم / که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست


همان بس است که با سجده دانه برچیند / کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست!


به وصف هیچ کس جز تو دم نخواهم زد / خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست!


که گفته است که من شمع محفل غزلم؟! / به آب و آتش اگر می زنم بخاطر توست


"فاضل نظری"


.................................
دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است



به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است



چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ دلخوشی غنچه ها پژمرده است



اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است



از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است



فاضل نظری

........................................



زیر تاریکی شب

دیدن مهتاب قشنگ است

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز که هست !

حس پرواز قشنگ است

قلمم

دفتر شعرم

همه را باد ربود

خبری نیست

رقص ژولیدۀ نیزار قشنگ است

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه کن

گریه قشنگ است!)


......................................................

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند / نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش / که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند / هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک / چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خـدای خود انداز کار و دل خوش دار / که رحم اگر نکند مدعی؛خـدا بکند!

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری / به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد / مگر دلالت این دولتش صبا بکند
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  کدامیک از قسمتهای وبلاگ شب مهتابـــــــی را بیشتر می پسندی؟(میتونی چند گزینه رو انتخاب کنی)









 
   
   
   
 
 
   
   
   
  داستان های خودم , روانشناسی , دلنوشته عاشقانه , دلنوشته , راه رسیدن به رویاها , تست روانشناسی , داستان های مهتاب , داستان دنباله دار , عکاسی های خودم , آزمون روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ