داستان شادشاد کوچولو- قسمت هشتم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395
زمان :
 04:51 ب.ظ
نظرات |



امروز می خوام براتون ادامۀ داستان شادشاد کوچولو رو بنویسم.به دلیل مشغلۀ زیاد و همزمانی نوشتن این

داستان با داستان اسرار آینه مدتی بود که دنباله اش رو رها کرده بودم.برای کسایی که نمیدونن داستان از چه

قراره،باید بگم که این داستان رو به افتخارِ شادی،خواهرزادۀ ده ساله ام می نویسم و به اون تقدیمش میکنم:

شادشاد سنجاب کوچولوییه که در جنگلی سرسبز و زیبا به اسم "عروس زاگرس" به همراه مادرش زندگی میکنه.

اونها همسایه های خوب و مهربونی دارن و شادشاد با خرگوش سفید نازنینی به اسم فسقلی دوسته.اما یک روز

حادثۀ تلخی در جنگل رخ میده که باعث میشه شادشاد مادرش رو گم کنه و حالا ادامۀ داستان:


صدا رو خوب می شناخت.فسقلی بود! شادشاد گفت:"میدونی که اینجا دارم چیکار میکنم! تو اینجا چیکار میکنی؟"

فسقلی که اون هم بقچه کوچیکی به کمرش بسته بود گفت:"همون کاری که تو میکنی!میخوام دنبال مادرم بگردم."

هر دو با هم ریز ریز خندیدند و بعد دست همدیگر را گرفته و به سمت تپه های سوخته دویدند.هنوز از کندۀ بعضی

از درختها دود بلند می شد.فسقلی گفت:"میدانی باید از کدام قسمت شروع کنیم؟"شادشاد گفت:"راستش نه!نمیدانم.

اما میخواهم همه جا را بگردم،حتی اگر لازم شد همه دنیا را! "فسقلی گفت:"برادرهای من این دور و بر را خوب خوب

گشته اند ولی چیزی پیدا نکرده اند.به نظرم ما باید به اعماق جنگل های بلوط برویم."و با دست به دامنۀ کوهی در

دوردست اشاره کرد.شادشاد گفت:"همانطور که گفتم هرجا لازم باشد می روم،اما آنجا که خیلی از خانه ما فاصله دارد

و برای چه مادرهای ما در آن آتش سوزی باید به آن قسمت ها بروند؟"فسقلی گفت:"برای چه اش را نمیدانم! فقط

این را میدانم که برادرهایم تمام این منطقه را زیر و رو کرده اند ولی هیچ اثری از آنها پیدا نکرده اند.اگر وقتمان را با

جستجو در اطراف خانه هدر بدهیم،دیر یا زود خانواده من و یا همسایه ها ما را پیدا کرده و به خانه برمی گردانند"

شادشاد کمی فکر کرد و گفت:"حق با توست.باید تا می توانیم از اینجا دور شویم و جایی برویم که آنها فکرش را هم

نکنند."فسقلی گفت:"خیالت راحت! آنها حتی اگر بفهمند ما به کجا رفته ایم،ممکن است دنبالمان نیایند،چون آنجا

خیلی خطرناک است.وحشی ترین حیوانات در آن منطقه زندگی میکنند.برای همین من با خودم سلاح آورده ام."

شادشاد با حیرت به او نگریست:"سلاحت چیست؟"فسقلی از توی بقچه اش شیء سفید و تیزی درآورد و گفت:"

این دندان پلنگ است.پدرم آن را از پدرش به ارث برده است.وقتی بفهمد من آن را برداشته ام حتمأ ناراحت می شود

اما چاره چیست؟برای پیدا کردن مامان باید هرکاری از دستم برمی آمد،می کردم."شادشاد گفت:"خوب است که آن

را داری.امیدوارم که بلد باشی از آن استفاده کنی.بهتر است دیگر وقت را تلف نکنیم و برویم."و هر دو به راه افتادند.


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های مهتاب-داستان های خودم-داستان شادشاد کوچولو-شادشاد کوچولو-داستان دنباله دار-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 

خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  تست روانشناسی , داستان های خودم , آزمون روانشناسی , داستان های مهتاب , روانشناسی , داستان دنباله دار , دلنوشته , عکاسی های خودم , دلنوشته عاشقانه , دانلود آهنگ ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ