تبلیغات
شب مهتابــــــــی - داستان اسرار آینه-قسمت بیستم

تو با خدای خود انداز کار، و دل خوش دار...........که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند !

 
داستان اسرار آینه-قسمت بیستم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 یکشنبه 30 خرداد 1395
زمان :
 03:48 ب.ظ
نظرات |

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg


هانا غمگین آهی کشید.دادا ادامه داد:"روزهای سختی بود.اگر مطمئن باشی، کسی که دوستش داری،

 برای همیشه رفته است، حالا به هر دلیلی، بسیار قابل تحمل تر از این است که در تردید و امیدواری

زندگی کنی.وقتی احتمال می دهی او ممکن است دوباره به زندگیت برگردد، زندگی به کامت زهر

می شود.من هم آن روزها حال و روز خوشی نداشتم. مادر شوهرم خیال می کرد باردارم و مثل پروانه به

دورم می چرخید.خدا بیامرز، زن بسیار مهربان و دلسوزی بود. در حقم مادری کرد. داشتم میگفتم...آن

روزها نمی توانستم لحظه ای از فکرش بیرون بیایم. قبل از آن به زندگی معمولی خود خو کرده بودم،

احساس شادی و خوشبختی
نمی کردم، اما مستأصل و بیقرار هم نبودم.او آمد و نظم زندگیم را بهم زد.   بارها به بهانه آب و جارو کردن، دم در حیاط می ایستادم و کوچه را به امید دیدار دوباره اش زیر و رو

می کردم. پدربزرگت تنها بیرون رفتن را برایم قدغن کرده بود، زیرا از نظر او کودکی بی تجربه و ناتوان

بودم که نمی تواند از خود دفاع کند." هانا گفت:"دلیلش اختلاف سنی زیادتان نیست؟بالاخره پدربزرگ

جای پدر شما را داشته است!" دادا پوزخندی زد و گفت:"اتفاقأ مرا (دختر) صدا می زد و هیچگاه به یاد

ندارم مرا با اسم کوچکم صدا زده باشد!"هانا حیرتزده یک ابرویش را بالا برد و گفت:"چقدر بی احساس!"

و به سعید فکر کرد که گاهی او را حنا صدا میکرد.این فکر از سرش گذشت که پس از تجربه چنین عشقی،

آیا هرگز امکان دارد با مرد دیگری خوشبخت شود؟ پرسید:"بعد چه شد؟ او را دوباره دیدید؟"دادا گفت:"

بله.دیدم.اما هجده سال بعد!"هانا از سر اندوه آهی کشید و گفت:"دادا! دادای نازنینم! خدای من! چقدر بد!

شما چه غم بزرگی را تحمل کرده اید!"و اشک در چشمهایش حلقه زد. دادا خندید و گفت:"گریه نکن

دخترکم و به حال من تأسف نخور. من خودم را جزء خوشبخت ترین آدم ها می دانم.چند نفر را دیده ای

که از طلوع خورشید، کتاب خواندن، بازی کردن با ماهی های توی حوض و حتی از درد عشق هم لذت برده

باشند؟"هانا لبخند زد:"شما خیلی خوبید دادا.ای کاش دیگران بیشتر قدرتان را می دانستند!" هانا سرش را

روی شانه دادا گذاشت تا ادامۀ ماجرا را بشنود. دادا گفت:" هجده سال گذشت، باورش سخت بود اما با تمام

خوشی ها و غم هایش گذشت.هفت سال اول تحمل این غم بسیار سخت بود. در بستر مردی بخوابی و به

مرد دیگری فکر کنی...خودم را یک خیانتکار و مستحق این رنج و عذاب می دانستم. وقتی اولین بچه ام به

دنیا آمد عشق در زندگیم معنای تازه ای پیدا کرد. بیخوابی های شبانه، خستگی های بی پایان و انتظارات

تمام ناشدنی همسری پر توقع، می توانست هر کس را از پا درآورد، اما همۀ اینها مایۀ خوشبختی من بود،

زیرا باعث شده بود درد بزرگتری را فراموش کنم. بارها از خودم سوال میکردم چرا کسی را دوست دارم که در

زندگیم نقش چندانی نداشته است، هیچ کاری برایم نکرده است و حتی خاطرۀ واضحی هم از او ندارم...اما

کم کم به این نتیجه رسیدم که شاید او نماد آرزوها و آزادی ای بود که در روزگار جوانی داشتم، یادگار روزهای

امیدواری و خیالاتی که در مورد خوشبختی ام می بافتم...او نماد تمام چیزهای خوبی بود که نتوانسته بودم

جز در خیال بدست آورم."


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : داستان های مهتاب-داستان های خودم-اسرار آینه-داستان دنباله دار-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
کدام راه مرا میبرد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد...

صدای باد می آید

عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادهای فرسوده

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید...

..........................................................


تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست / نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست!


فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم / که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست


همان بس است که با سجده دانه برچیند / کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست!


به وصف هیچ کس جز تو دم نخواهم زد / خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست!


که گفته است که من شمع محفل غزلم؟! / به آب و آتش اگر می زنم بخاطر توست


"فاضل نظری"


.................................
دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است



به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است



چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ دلخوشی غنچه ها پژمرده است



اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است



از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است



فاضل نظری

........................................



زیر تاریکی شب

دیدن مهتاب قشنگ است

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز که هست !

حس پرواز قشنگ است

قلمم

دفتر شعرم

همه را باد ربود

خبری نیست

رقص ژولیدۀ نیزار قشنگ است

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه کن

گریه قشنگ است!)


......................................................

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند / نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش / که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند / هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک / چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خـدای خود انداز کار و دل خوش دار / که رحم اگر نکند مدعی؛خـدا بکند!

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری / به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد / مگر دلالت این دولتش صبا بکند
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  کدامیک از قسمتهای وبلاگ شب مهتابـــــــی را بیشتر می پسندی؟(میتونی چند گزینه رو انتخاب کنی)









 
   
   
   
 
 
   
   
   
  تست روانشناسی , راه رسیدن به رویاها , روانشناسی , داستان های خودم , عکاسی های خودم , دلنوشته , دلنوشته عاشقانه , داستان های مهتاب , داستان دنباله دار , آزمون روانشناسی ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ