تبلیغات
شب مهتابــــــــی - داستان اسرار آینه-قسمت نوزدهم

تو با خدای خود انداز کار، و دل خوش دار...........که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند !

 
داستان اسرار آینه-قسمت نوزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395
زمان :
 09:59 ق.ظ
نظرات |

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg


به داخل خانه رفتند تا دادا ماجرای آن سرباز مو بور را تعریف کند.توی هال روبه روی تلویزیون کوچکِ خاموش

نشستند.دادا گفت:"به همراه پدر پیرش از روستا به شهر آمده بود و دنبال خانه می گشت و دست حوادث او را

به در خانه من هدایت کرد."هانا که با چشم هایی گشاد به او خیره مانده بود پرسید:"ازدواج کرده بود؟"دادا

لبخندی زد و ادامه داد:"سالها از ماجرا گذشته بود.بعد از تحمل یک سال شکنجه با مرگ حاج الوان من هم از

آن شکنجه گاه آزاد شدم و دوباره به خانه پدرم و انسیه خانم برگشتم.میخواستم نفس راحتی بکشم اما انسیه

برایم نقشه های تازه ای کشیده بود.باز هم
بناچار به انتخاب پدرم و انسیه تن دادم و با مردی خشن و ثروتمند

ازدواج کردم.باید بگویم من خیلی خوش شانس بودم که بعد از طلاق توانستم چنین خواستگار خوبی داشته

باشم.دختران دیگر در روستای ما تا سالها چشم انتظار خواستگار می ماندند و گاهی با مردانی دوبرابر سن

خودشان ازدواج میکردند.اما علی محمد جوان بود و ثروتمند.برای خواستگاری به خانه ما نیامده بود.در واقع


با پدرم کار داشت و میخواستند معامله کنند.بعد مرا دید که پشت دار قالی نشسته بودم و همانجا مرا از پدرم

خواستگاری کرد."هانا خندید:"خوب شما خیلی زیبا بوده اید.حتمأ بدجوری عاشقتان شده است!"دادا خندید:"این

طور می گفتند! بهرحال با مردی ازدواج کردم که اصلأ نمی شناختم و بعدها فهمیدم بسیار بداخلاق و خشن

است.این هم قسمت من بود که یا از پسرهای شوهر اولم کتک بخورم یا برده شوهر دومم باشم."هانا با حیرت

پرسید:"برده؟اما بابابزرگ که خیلی مهربان بود!یادم می آید وقتی کوچولو بودم همیشه من و خواهرهایم را روی

زانوهایش می نشناند و برایمان شعر میخواند.هر وقت به خانه تان می آمدیم برایمان یک عالمه لواشک و شکلات

می خرید.چطور همچین مردی می تواند با زنش مثل یک برده رفتار کند؟"دادا گفت:"خدا رحمت کند پدربزرگت را.

نمیخواهم پشت سر مرده حرف بزنم.اما فقط این را بدان که برای مردانی مثل او حساب زن و فرزند از هم جدا

بود.او از خانواده ای خان زاده و بسیار مغرور بود.و یک دختر روستایی زیبا را به این دلیل انتخاب کرده بود که

فرمانبر بی چون و چرایش باشد.من هم دقیقأ به همین شکل تربیت شده بودم.همان طور که او میخواست.زنی که

برای همه تا کمر خم می شد و خود هیچ خواسته و توقعی نداشت"هانا آهی کشید:"باورش سخت است.همه

پیرمردها قیافه مظلوم و دوست داشتنی ای دارند."دادا گفت:"خوب خیلی از مردها در جوانی نسبت به همسر خود

ظالم هستند و وقتی پیر می شوندو می بینند جز آن زن بیچاره کسی کنارشان نمانده است،تبدیل به موجوداتی

مظلوم و مهربان می شوند."هانا گفت:"درباره او برایم بگو.نگفتی ازدواج کرده بود یا نه؟"-"اما او ... او هنوزازدواج

نکرده بود"بعد با خنده اضافه کرد:"دیگر یک سرباز ساده نبود.برای خودش کسی شده بود.در مقایسه با پدربزرگ

تو،او اصلأ ثروتمند به شمار نمی آمد اما دیگر فقیر هم نبود.سالها بود معلم شده بود.معلمی خوش نام و دوست

داشتنی.من او را در اولین نگاه شناختم اما بنظر می رسید او مرا نشناخته است.نمیدانی از دیدنش چقدر هیجان

زده شدم.آن شب تا صبح خوابم نبرد.دائم در فکر بودم که چطور میتوانم دوباره او را ببینم.حتی به این فکر کردم

که از همسرم جدا شوم و با او ازدواج کنم.به این فکر کردم که با هم چگونه زندگی ای خواهیم داشت؟چند بچه؟

در چطور خانه ای؟و کجا؟ بعد احساس عذاب وجدان کردم.من زنی شوهردار بودم و حق نداشتم در مورد مردی

دیگر خیالبافی کنم....."


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : اسرار آینه-داستان اسرار آینه-داستان های خودم-داستان های مهتاب-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
کدام راه مرا میبرد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد...

صدای باد می آید

عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادهای فرسوده

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید...

..........................................................


تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست / نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست!


فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم / که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست


همان بس است که با سجده دانه برچیند / کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست!


به وصف هیچ کس جز تو دم نخواهم زد / خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست!


که گفته است که من شمع محفل غزلم؟! / به آب و آتش اگر می زنم بخاطر توست


"فاضل نظری"


.................................
دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است



به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است



چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ دلخوشی غنچه ها پژمرده است



اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است



از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است



فاضل نظری

........................................



زیر تاریکی شب

دیدن مهتاب قشنگ است

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز که هست !

حس پرواز قشنگ است

قلمم

دفتر شعرم

همه را باد ربود

خبری نیست

رقص ژولیدۀ نیزار قشنگ است

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه کن

گریه قشنگ است!)


......................................................

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند / نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش / که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند / هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک / چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خـدای خود انداز کار و دل خوش دار / که رحم اگر نکند مدعی؛خـدا بکند!

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری / به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد / مگر دلالت این دولتش صبا بکند
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  کدامیک از قسمتهای وبلاگ شب مهتابـــــــی را بیشتر می پسندی؟(میتونی چند گزینه رو انتخاب کنی)









 
   
   
   
 
 
   
   
   
  داستان های مهتاب , دلنوشته , دلنوشته عاشقانه , روانشناسی , داستان های خودم , عکاسی های خودم , آزمون روانشناسی , راه رسیدن به رویاها , تست روانشناسی , داستان دنباله دار ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ