تبلیغات
شب مهتابــــــــی - داستان اسرار آینه-قسمت هجدهم
 
داستان اسرار آینه-قسمت هجدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 پنجشنبه 26 فروردین 1395
زمان :
 09:24 ق.ظ
نظرات |

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg


 با هم به زیر زمین رفتند و بار دیگر نگاهی به درون آینه انداختند.باز هم مه سفید غلیظی آنها را دربرگرفت.

صحنه ای که اینبار در برابر چشمان هانا ظاهر شد،بسیار عجیب بود.زنی میانسال کنار در ایستاده و به روبه رو

خیره شده بود.دو مرد دمِ در ایستاده و در حال صحبت بودند.صدایشان به وضح شنیده نمی شد،اما به نظر

می آمد در حال انجام معامله ای هستند.زن با گوشۀ روسری گلدارش،دهان و بینی را پوشانده بود.چشمهایش

روشن و زیبا بود.قبل از آنکه دستش را از جلوی دهانش پایین بیاورد،هانا او را از چشم و ابروی خاصش

شناخت. موی یکی از دو مرد،مثل پارچه ای زرین در مقابل تابش های خورشید می درخشید و تلألوش از

لابلای برگ درختان حیاط دیده می شد.

مرد لحظه ای به درون خانه نگاه کرد و چشمش به دادا افتاد.در نگاهش هیچ چیز خاصی نبود.انگار او را

نشناخت.بعد سرش را به عقب برگرداند و به کسی اشاره کرد که پشت در منتظر بود.نه هانا و نه دادا

نتوانستند او را ببینند.مرد مقابلش
عضلانی بود با موهایی کم پشت و مشکی و قدی نسبتأ بلند.

سیبیل های پرپشتی هم داشت که مشخصۀ مردان قدیم کورد بود.هانا قبلأ عکسهایی از جوانی پدربزرگش

دیده بود و توانست به راحتی او را بشناسد.اما مرد مو بور که بود؟این را هنوز نمیدانست.لحظاتی گذشت،

انگار معامله سر نگرفت و مرد زود خداحافظی کرد و رفت.صدای دادا در گوشش پیچید:"این آخرین باری

نبود که او را دیدم...."مه سفید کم کم پراکنده شد و آنها به دنیای خود برگشتند. چشم های هانا پر از

اشک شده بود.به چهره دادا نگریست،غمگین به نظر نمی آمد،فقط خسته بود:"او همان مردی بود که

وقتی دختر جوانی بودید، دوستش داشتید؟سرباز کنارِ چشمه؟"دادا خندید و گفت:"او مردی است که

به خواستگاریم آمد اما هیچ نداشت. فقط یک سرباز بود با موهای بور و پدری پیر.در و همسایه همه

از اخلاق و نجابتش تعریف میکردند.یک جورایی او مرد رویاهای من بود،اما..."هانا مثل این که پارچه

پاره ای را با نخ بدوزد
،جمله او را تمام کرد،:"اما نتوانستید با هم ازدواج کنید؟"دادا گفت:"پدرم هرگز

اجازه نمیداد این اتفاق رخ بدهد.اگر هم کمی دلش راضی می شد، انسیه خانم او را منصرف میکرد."

هانا با عصبانیت گفت:"چقدر این انسیه خانم آدم مزخرفی بوده است! آخر یک زن تا چه حد می تواند

سنگدل و بدجنس باشد؟!" دادا جواب داد:" او هم از زندگیش خیر زیادی ندیده بود.وقتی به دنیا آمد،

پدرش مادر را به جرم دختر زائیدن رها کرده بود.مادرش که سه دختر بزرگتر غیر از انسیه داشت،بچه ها

را رها کرد تا بتواند با مردی که دستش به دهانش می رسید ازدواج کند.انسیه در منزل عمویش بزرگ

شد.عمویش وضع مالی خوبی نداشت،به همین دلیل هیچکس از آمدن او به آن خانه خوشحال نشد.

خواهرهایش را در سنین زیر ده سال،شوهر دادند اما انسیه تا بیست و سه چهار سالگی خواستگار درست

حسابی ای نداشت و به همین خاطر در روستای محل زندگیش،به عنوان دختری ترشیده مورد تمسخر

قرار می گرفت.در همان سنین پدرم مش نصرالله که همسرش را به تازگی از دست داده بود به خواستگاری

او رفت و یکجورایی مثل شوالیه های توی فیلمها او را از بدبختی نجات داد.می توانی تصور کنی کسی

که بیش از بیست سال تحقیر شده و رنج کشیده است،وقتی به قدرت و آزادی می رسد چقدر ممکن

است از خود بیخود شود؟!"هانا گفت:"دادا شما چقدر خوش قلبید که از کسی که اینقدر آزارتان داده

است،طرفداری میکنید!"دادا گفت:"راستش ما کمی به هم شبیه بودیم.برای همین تا حدی درکش

میکنم.هر دو نتوانستیم محبت مادری را داشته باشیم و پدری قوی و حمایتگر بالای سرمان نبود."

دادا خندید و گفت:"البته الان درکش میکنم،آن موقع که زنده بود از او متنفر بودم.هیچ وقت نتوانستم

کاملأ او را ببخشم.گاهی قفسۀ سینه ام که درد میگیرد،احساس میکنم به خاطر کینه ای است که از او

دارم و هنوز دلم با او کاملأ صاف نشده است."هانا گفت:"درباره آن سرباز بگویید!عشق قدیمیتان!"

دادا متفکرانه گفت:"عشق قدیمی! بله عشق قدیمی! عشق کهنه می شود اما از بین نمی رود.
همیشه

یک جایی اثری از آن باقی می ماند.
"هانا گفت:"مثل دانه ای که روزی جایی کاشته ای و خود آن

را فراموش کرده ای،اما آن دانه روزی خواهد روئید.باران آن را خواهد رویاند!"دادا با لبخند و حیرت

گفت:"چقدر زیبا گفتی!"هانا خندید:"از خودم نبود.آن را در کتابی خواندم که البته اسمش را به خاطر

نمی آورم."


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : اسرار آینه-داستان اسرار آینه-داستان های خودم-داستان های مهتاب-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  عکاسی های خودم , داستان های مهتاب , دلنوشته عاشقانه , داستان های خودم , دانلود آهنگ , داستان دنباله دار , تست روانشناسی , روانشناسی , آزمون روانشناسی , دلنوشته ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ