تو با خدای خود انداز کار، و دل خوش دار...........که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکند !

 
داستان اسرار آینه قسمت شانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 یکشنبه 2 اسفند 1394
زمان :
 06:47 ق.ظ
نظرات |

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg

روزها گذشت و بالاخره هانا توانست باور کند که همه چیز را از یاد برده است.دیگر با شنیدن اسم سعید رنگش

نمی پرید،شبها در مورد آینده خیالیش با او خیال نمی بافت،و یا دعا نمیکرد که برگردد.دیگر غذاها مزه تلخ نمیداد

و گلویش گرفته نبود.حتی دیگر از دیدن اسم سعید روی سردر مغازه ها و ... قلبش پر از اندوه نمی شد.شاید برای 

این تغییرات خیلی زود بود،ولی اتفاق افتاده بود !و این یکی از معجزه های زندگی در خانه پر از آرامش دادا بود.

تنها چیزی که این روزها ناراحتش میکرد فکر کردن به جزئیات بسیار بی اهمیتی در مورد سعید بود که گاه مثل یک

وسواس فکری به سراغش می آمد.مثلأ اسم مادربزرگ سعید چه بود؟ یا بهترین دوستش بالاخره با دختر مورد

علاقه اش ازدواج کرد یا نه؟هنوز هم سعید به سینمایی می رود که قبلأ با هم می رفتند؟ هنوز گاهی او را به خاطر

می آورد؟و یا آیا با کس دیگری دوست شده یا شاید ازدواج کرده است؟ازدواج !در آن مدت زمان کوتاه بعید بود!

یک روز شماره ای ناشناس برایش پیامک فرستاد که :"سلام مهسا خانم،خوبی؟"جواب داد:"ممنون،شما؟"ناشناس

جوابی نداد و مهسا هم برخلاف همیشه که آرزو داشت این ناشناس سعید باشد،فقط کنجکاو بود بداند او کیست.

حتی در همین حد هم موضوع برایش مهم نبود!به این سلام های ناشناس عادت کرده بود.از مردانی که جرأت

نداشتند حرف دلشان را بزنند و با پیامک های بی سر و ته میخواستند توجهش را جلب کنند،خوشش نمی آمد.

مادرش تلفن زد و گفت:"بابا میخواهد به خانه برگردی.همه دلمان برایت تنگ شده است.کی برمیگردی؟"هانا که

اصلا فکر نمیکرد به این زودیها باید از مادربزرگش جدا شود،پاسخ داد:"هفته آینده."و با غصه اندیشید:"فقط یک

هفته دیگر فرصت دارم زندگی کنم،بعد دوباره باید به آن زندان برگردم..."سرانجام مهمان ویژه دادا هم از راه رسید،


دختر جوانی به اسم زهره که خیلی سال پیش وقتی هانا و خانواده اش در خانه قدیمیشان زندگی میکردند،

همسایه شان بود.همانطور که انتظار میرفت،بعد از گذشت آن همه سال او تا حدودی تغییر کرده بود. هنوز هم

اجتماعی و خنده رو بود اما چهره اش خسته و رنگپریده به نظر میرسید.چند تار از موهای جلوی سرش سفید شده

بود که هر چند دقیقه یکبار آن را داخل روسریش میبرد.اما به دلیل لخت بودن،دوباره بیرون می ریخت.هانا از دیدن

او احساس گنگی داشت.دیدن یک دوست قدیمی و زنده شدن خاطرات سالهای گذشته برایش شادی آور بود،اما

هنوز نمیدانست دوباره میتوانند همان دوستان صادق و یکرنگ قدیم باشند یا نه؟ بعد از یکساعت احوالپرسی،

متوجه شد که در کنار این دختر احساس خوبی دارد.احساسی شفاف و صادقانه مثل بازیهای دوران کودکی! معلوم

شد او هنوز هم گهگاه به دادا سر میزند.به نظر می رسید زهره هم از دیدن هانا خوشحال و هیجان زده است.کمی

در مورد دوران دبیرستان و روزهای تلخ و شیرین نوجوانیشان حرف زدند و بعد کم کم بحث به عشق و ازدواج و این

حرفها رسید.هانا خودش هم نفهمید چطور شد که به زهره اعتماد کرد و همه چیز را بی پرده برایش تعریف کرد.زهره

گفت:"برای من هم اتفاقی شبیه این رخ داده است.میخواهی برایت تعریف کنم؟"



مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : اسرار آینه-داستان مهتاب-داستان خودم-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
کدام راه مرا میبرد به باغ فواصل؟

عبور باید کرد...

صدای باد می آید

عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادهای فرسوده

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید...

..........................................................


تمام مردم اگر چشمشان به ظاهر توست / نگاه من به دل پاک و جان طاهر توست!


فقط نه من به هوای تو اشک می ریزم / که هرچه رود در این سرزمین مسافر توست


همان بس است که با سجده دانه برچیند / کسی که چشم تو را دیده است و کافر توست!


به وصف هیچ کس جز تو دم نخواهم زد / خوشا کسی که اگر شاعر است، شاعر توست!


که گفته است که من شمع محفل غزلم؟! / به آب و آتش اگر می زنم بخاطر توست


"فاضل نظری"


.................................
دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است



به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده است



چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان

که مرگ دلخوشی غنچه ها پژمرده است



اگر سقوط بهای بلند پروازیست

پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است



از این به بعد به رویم در قفس مگشای

چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است



فاضل نظری

........................................



زیر تاریکی شب

دیدن مهتاب قشنگ است

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز که هست !

حس پرواز قشنگ است

قلمم

دفتر شعرم

همه را باد ربود

خبری نیست

رقص ژولیدۀ نیزار قشنگ است

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه کن

گریه قشنگ است!)


......................................................

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند / نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش / که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند / هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک / چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خـدای خود انداز کار و دل خوش دار / که رحم اگر نکند مدعی؛خـدا بکند!

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری / به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد / مگر دلالت این دولتش صبا بکند
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  کدامیک از قسمتهای وبلاگ شب مهتابـــــــی را بیشتر می پسندی؟(میتونی چند گزینه رو انتخاب کنی)









 
   
   
   
 
 
   
   
   
  تست روانشناسی , دلنوشته , داستان های خودم , آزمون روانشناسی , داستان های مهتاب , راه رسیدن به رویاها , داستان دنباله دار , روانشناسی , دلنوشته عاشقانه , عکاسی های خودم ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ