تبلیغات
شب مهتابــــــــی - داستان اسرار آینه-قسمت پانزدهم
 
داستان اسرار آینه-قسمت پانزدهم
نویسنده :
 مهتاب الف
تاریخ :
 شنبه 10 بهمن 1394
زمان :
 05:13 ب.ظ
نظرات |

http://s6.picofile.com/file/8217300892/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1_%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87.jpg

هانا به خودش نگاه کرد که در این مدت چقدر عوض شده بود،با کوچکترین ناملایمتی به کلی ناامید

میشد با کوچکترین حرف و یا اخمی به گریه می افتاد،حتی در خواب هم آسایش نداشت و کابوسهای

تیره و تار از کوچه های تاریک پر از اضطراب،یا سیلاب ها و فاضلاب هایی که دنیا را دربرگرفته بود،

لحظه ای رهایش نمیکرد. خیلی از شبها بی جهت از خواب می پرید و قبل از آنکه خودش متوجه شود

بیدار شده است، هزاران فکر در مورد سعید در ذهنش بیدار شده بود! دیگه مهم نبود که چقدر زیبا

است، چقدر مردها برای جلب توجهش تلاش میکنند، چقدر دخترها-بعضی هایشان-از روی حسادت در

خیابان به او تنه میزنند و یا می پرسند بینیت را عمل کرده ای؟ دیگه مهم نبود که او چه استعدادهایی


داشت،چقدر مهربان بود و اینکه چقدر خوب توانسته بود علیرغم آن همه فرصت برای دوست شدن با

پسرهای مختلف،پاک بماند. حالا تنها چیزی که از وجود خودش احساس میکرد شرمساری بود. از

خودش خجالت میکشید و نمیتوانست با خود روبرو شود. حتی مدتها بود که دیگر در آینه نگاه

نمیکرد. بعد از رفتن رضا انگار باز هم با خودش تنها شده باشد،غم و وحشت وجودش را فراگرفت.

باز هم باید به خودش جواب پس میداد !برای رهایی از این رنج روحی تنها فکری که به ذهنش

میرسید غرق شدن در خاطرات مادربزرگش بود .خاطراتی که او را به دنیای دیگری می برد و به او

فرصت می داد تا همه چیز را در مورد خودش فراموش کند....اما دادا که مصمم بود نوه اش را از

این غم نجات دهد این بار پیشنهاد بهتری داشت !همانطور که زیر سایه درخت انجیر در حال آب

دادن به باغچه بود ،برگشت و با لبخند زیبایی به هانا نگاه کرد:" فردا یک مهمان خاص داریم !

مطمئنم از دیدنش بسیار خوشحال خواهی شد !"


مرتبط با : داستان های مهتاب
برچسب ها : اسرار آینه-داستان های خودم-داستان دنباله دار-داستان های مهتاب-


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
خلوتم پر شده از تاریكی

زیر تاریكی شب دیدن مهتاب قشنگ است.

چه خیالی است اگر بال ندارم؟

حس پرواز كه هست.حس پرواز قشنگ است.

قلمم.دفتر شعرم.همه را باد ربود.

خبری نیست.

رقص ژولیده نی زار قشنگ است.

در و دیوار اگر غم دارد

(گریه كن.گریه قشنگ است.)

به كسی كینه نگیرید

دل بی كینه قشنگ است

به همه مهر بورزید.

به خدا مهر قشنگ است.

دست هر رهگذری را بفشارید به گرمی

بوسه هم حس قشنگی است.

بوسه بر دست پدر.

بوسه بر گونه مادر

لحظه حادثه بوسه قشنگ است.

بفشارید به آغوش عزیزان

پدر و مادر و فرزند

به خدا گرمی آغوش قشنگ است.

نزنید سنگ به گنجشك

پر گنجشك قشنگ است

پر پروانه ببوسید

پر پروانه قشنگ است.

نزنید سنگ به هر زاغ سیاهی

به خدا زاغ قشنگ است.

چندشت میشود از كرم.

ولی كرم قشنگ است.

نسترن را بشناسید

یاس را لمس كنید

به خدا لاله قشنگ است.

همه جا مست بخندید

همه جا عشق بورزید

سینه با عشق قشنگ است.

بشناسید خدا

هر كجا یاد خدا هست

هر كجا نام خدا هست

سقف آن خانه قشنگ است.

اندكی شعر بخوانید.

غزل حافظ و سعدی

مولوی.فایز و خیام

شهریار. پروین.بهار

بشناسید فروغ

اخوان. شاملو.فریدون

گاه گاهی قیصر...

یاد سهراب به خیر

(روی قانون چمن پا نگذارید)

شعر سهراب قشنگ است.

حس سهراب قشنگ است.

خط به خط...واژه به واژه ...بنویس

شعر قشنگ است.

نغمه ساز قشنگ است.

نت گیتار قشنگ است.

ناله تار قشنگ است.

عشق كه آزاد شود كوچه قشنگ است.

همه شهر قشنگ است

اگر از زاویه عشق به دنیا نگری...

ذره ای زشت نبینی.

در و دیوار قشنگ است.

..............................

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی‌مهری یار

طالع بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

ساقیا جام می‌ام ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آن که پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

..............................

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کآرزوی دیدن جانم باشد در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگو من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم
 

آدرس ایمیل خود را وارد کنید:

Delivered by FeedBurner

  وبلاگ شب مهتابی را چطور می بینی؟






 
   
   
   
 
 
   
   
   
  تست روانشناسی , داستان های خودم , داستان های مهتاب , عکاسی های خودم , داستان دنباله دار , دلنوشته عاشقانه , دلنوشته , آزمون روانشناسی , روانشناسی , دانلود آهنگ ,  
  » تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

 
 
تمام حقوق این وب سایت و مطالب آن متعلق به شب مهتابــــــــی می باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

شارژ ایرانسل

فال حافظ